اين قالب و اين مزاج طبيعى عنصرى است . پس فرمودند كه « بل هو و بل ورائى غيرى » ، پس عرض نمود كه چهچيز است آن غير ؟ پس فرمودند كه « نور شعشانىّ و حركة سرمدية و غيب لا يدرك » يعنى آنكه من نيستم بلكه اوست . مراد خداوند است كه به واسطهء عقل كه سبب و واسطهء ظهور قدرت اوست ، قدرت را در آن حضرت ظاهر فرموده است و بلكه در عقب من غير من است و آن نورى است شعشعانى و حركتى است سرمديّه و غيبى است كه درك كرده نمىشود . خلاصه در اينجا اسرار بسيار است كه از ما نحن فيه نيست و در نزد عقلاء و مذهب عرفاء كشف نمودن از آنها ايضا مستحسن نيست .
عاقلان هيچگه چنين نكنند * كشف رخسار نازنين نكنند
و لكن بايد دانسته شود كه تأثير دادن و تعديل و تصفيه نمودن عقل ، طبيعت و مزاج را در جائى است كه مزاج ناشى از عناصر و طبايع مركبّه باشد چنانكه در ما نحن فيه است نه در بسيط و مع ذلك در وقتى است كه آن طبايع و عناصر از فيوضات خود عقل و از افراد عليّين باشد نه از جهل و سجّين چونكه سابقا محقّق شد كه آنچه در ما بين سماوات و ارضين و عالم كون و فساد مىباشد از عناصر و معادن و نباتات و حيوانات و ساير اجسام بسيطه و مركبه ، بر دو قسم است قسمى است كه مرتبط به عقل و از فيوضات عقل و از علّيّين است و قسمى است كه مرتبط به جهل و از غشاغش آن و از سجّين است ، پس از براى هريك از اشراق عقل ، اظلام جهل و محال و مجالى عليحده مىباشد ، پس در وقتى كه اجزاء طبايع از عالم عقل و عليين باشد عقل در آنها تدبير و تأثير به نفس خود مىنمايد و اگر آن عالم جهل و سجّين باشد تدبير و تأثير عقل در آن اثر و فايده نمىدهد چونكه ضدّ اوست و به آن مناسبتى ندارد و مع ذلك اجزاء منفردات طبايع او بسيطند و حقيقت و ماهيّت واحده مىباشند كه همان ماهيّت بسيطهء مطلقهء جهل است و قلب حقايق و ماهيات در وقتى كه بسيطه و مطلقه باشند ، ممتنع و محال است ؛ چونكه معنى ماهيّت همان اصل شىء است و اصل شىء همان امكان شىء است . پس اگر حقيقت و ماهيّت بسيطهء مطلقه كه فرض شده است كه ماهيّت است منقلب بشود به حقيقت و ماهيت ديگر ، هرآينه معلوم مىشود