اينكه عدم تأثير ادويه و اغذيه و كواكب و نجوم و عدم صحّت آن علوم مقصود بوده است و مثال اين مطلب چنان است كه عساكر و ملازمان سلاطين قوّت و قدرت دارند لكن بالنّسبه به من دون خود و امّا بالنّسبه به من فوق خود پس متواضع و مطيع و منقادند و از اينجاست كه در وقتى كه يكى از اطبّاء به جناب امير عليه السّلام رسيد و عرض نمود كه رنگ تو زرد است و در نزد من دوائى هست كه رنگ تو را صاف مىنمايد و اگر بيشتر از يك درهم او را كسى بخورد هرآينه او را هلاك مىنمايد و ساق پاى تو باريك است و بايد كه چيز سنگين برندارى ، پس آن حضرت فرمودند كه از آن دوائى كه بيشتر از يك درهم آن مهلك است دو درهم به من بده و گرفتند و تناول فرمودند و دفعتا رنگ مبارك آن جناب سرخ و صاف شد و فرمودند كه اين دوائى است كه مىگفتى كه تناول بيش از يك درهم آن مهلك است و سبب صفا و خوبى رنگ من شد و اما باريكى ساق من كه مىگوئى چيز سنگين نبايد بردارم ، پس مشاهده بنما ؛ آنگاه ديوار مسجد كوفه را برداشتند و بر سر مبارك خود گذارند . پس آن طبيب مبهوت شد و از اين مقوله بسيار است و قوّت و قدرت و ساير صفاتى كه در ساير مردمان جسمانيّه است در آن جنابان همگى ايضا عقلانيّه بوده است و جسمانيّه نبوده است و همين مرتبه است كه تعبير از آن به معجزه و به كرامت مىشود و فرموده خداوند به پيغمبر خود كه
وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى
« 1 » و امثال اين خطابات از اين باب است و از اينجاست كه جناب امير عليه السّلام به معاويه مىفرمودند كه تو خيال مىكنى كه غذاء ابن ابى طالب نان جو است و ساير اغذيهء آن قليل است و قوّت ندارد به جهت آنكه درخت كوهى كه كم آب است قوتدارتر است از ساير درختهاى ديگر و اين كلام اشاره به همان تدبير و تأثير عقل است در قالب آن جناب چنانچه در فقراتى ديگر از كلام خود اوضح از اين فرمودهاند از آن جمله در خطبهء طتنجيّه ، بعد از آنكه مىفرمودند كه من كهام و من كهام و از آن نسبتهائى كه شنيده به خود مىدادند .
شخصى عرض نمود كه يا امير المؤمنين آيا تو توئى ؟ يعنى اين نسبتها همه به واسطهء
هامش
( 1 ) . أنفال : 17 .