مىباشى پس آن علويّه ايستاد و متحيّر و سرگردان و گريان و برف بر سر آن و اطفال آن مىباريد پس آن شخص به او گفت كه چرا ايستادهاى در اين برف ، پس گفت كه غريبم و جائى را راه نمىبرم پس گفت بيا با من تا تو را راهنمائى به كاروانسرائى بنمايم كه در آن غرباء مىباشند ، پس چونكه به راه افتادند شخص مجوسى كه در مجلس آن مرد بود و قضيّه و سؤال و جواب آنها را مشاهده و استماع نمود رحم به حال آن نموده و برخواست و از عقب آن رفت و او را با اطفالش به خانه برد و جاى خوبى از براى آنها مهيّا نمود و خود و اهل و عيال آن تا شام مشغول به خدمت و احسان نمودن به او و اطفال او بودند ، پس چونكه وقت نماز شام شد برخواست و مهيّاى نماز كردن گرديد و گفت به زوجهء مجوسى كه آيا تو از براى نماز كردن بر نمىخيزى پس آن زن مجوسيّه جواب گفت كه من و شوهر من هردو مجوس مىباشيم و لكن به سبب اسم جد تو دوستى تو در دل ما افتاده است ، پس آن به نماز خود مشغول شد و دعاى بسيار نمود كه خداوند آن مرد مجوسى را به دين اسلام هدايت فرمايد ، پس چون وقت خواب شد و مجوسى با اهل خود خوابيد در خواب ديد كه قيامت و محشرى برپا شده است و عطش بر اهل محشر و بر آن غلبه نموده است ، پس آمد در نزد پيغمبر و ائمّه عليهم السّلام كه مشغول به آب دادن مردم مىبودند و جناب امير عليه السّلام را ديد كه بر لب حوض كوثر ايستاده است و جامى در دست دارد ، پس روى به آن حضرت نمود و عرض كرد كه مرا آب عطا بفرما ، پس آن حضرت فرمودند كه تو بر دين ما نيستى تا آنكه تو را آب بدهم پس جناب پيغمبر صلّى اللّه عليه و إله و سلّم فرمودند كه يا على او را آب بده كه آنجاى و مكان به دختر تو فلانه و دخترهاى آن داده است و ايشان را از سرما محافظت نموده است و اطعام كرده است و مكرّم و محترم در خانهء آن مىباشند پس جناب امير عليه السّلام فرمودند كه پيش بيا ، پس پيشرفت و آن حضرت جام آبى به آن داد و آن آشاميد و بيدار شد و هنوز اثر سردى و خنكى آن در دل و رطوبت آن بر لب و ريش او باقى بود و خواب را براى زن خود نقل نمود و هردو برخاستند و به خدمت علويّه در همان وقت رسيدند و مسلمان شدند با جميع اهل خانه . و امّا آن شخص در همان شب ايضا همين قضيه را بعينها در عالم خواب ديد و
تحفة الملوك ( فارسى ) — صفحة 349
مساهمون: جعفر بن أبى إسحاق دارابى كشفى
ص٣٤٩