سؤال آب را از جناب امير عليه السّلام نمود ، پس آن حضرت فرمودند كه احدى را آب نمىدهم مگر به امر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و إله و سلّم ، پس طلب آب را از رسول اللّه نمود و گفت كه من دوستى از دوستان تو مىباشم و مرا آب عطا بفرما پس آن حضرت فرمودند كه شاهد بياور آنكه تو دوست من مىباشى ، پس عرض نمود كه چگونه از من شاهد مىطلبى و از ديگران نمىطلبى ، پس فرمودند كه تو چگونه شاهد از دختر ما خواستى پس بيدار شد و متنبّه به تقصير خود گرديد و چون صبح شد به در خانهء مجوسى آمد و او را ديد كه بر او آثار اسلام است و تفتيش حال از آن نمود پس آن مجوسى الاصل واقعهء خود را براى او نقل نمود و آن هم واقعهء خود را براى آن نقل كرد و به خدمت علويّه رسيد و هرقدر كه اصرار نمود كه او را به منزل خود ببرد قبول ننمود و صاحبخانه ، خانه را با اثاث البيت به علويّه هبه نمود و خود با عيال خود مشغول در خدمت آن گرديدند و آن شخص به خانه خود آمد و هدايا و تحف بسيارى به خدمت علويّه فرستاد و علويّه قبول نفرمود . « 1 »
حكايت ثانيه آن است كه روايت نموده است او را ايضا علّامه رحمه اللّه از عبد اللّه بن مبارك كه گفته است كه من شديد الحرص بودم به حجّ نمودن بيت اللّه الحرام و در هر سال حجّ مىنمودم و از جمله يك سالى پانصد دينار با خود برداشتم و روانهء بازار گرديدم تا آنكه شترى از براى سوارى راه حجّ خود خريده باشم ، در بازار شترى كه مناسب راه باشد به دستم نيامد ، پس بسوى خانهء خود برگشتم در عرض راه زنى را ديدم كه بر مزبله و محلّى كه خاكروبه مىريزند نشسته است و مرغ مردهاى را كه در آنجا انداخته بودند پروبال او را مىكند و او را پاك مىنمايد ، پس من نزديك به آن شدم و گفتم چرا چنين مىكنى ، پس گفت برو و سؤال مكن پس اصرار نمودم و او را قسم دادم به خداوند ، پس گفت كه من علويّه مىباشم و سه دختر صغيره دارم و قيّم و ولىّ ما مرده است و امروز سه روز است كه هيچ نخوردهايم و امروز بيرون آمدم و اين مردار را در اينجا يافتم و مىخواهم او را ببرم و به اطفال خود اطعام نمايم ، پس چونكه كلام او را شنيدم بر خود لرزيدم و به خود گفتم كه كدام حجّ اعظم از اين
هامش
( 1 ) . كشف اليقين ، ص 487 و 489 .