و منقول است كه در وقتى كه جمّال و شتردار جناب على بن موسى الرّضا عليه السّلام با آن جناب به خراسان رسيد و خدمت خود را بهجاى آورد ، عرض نمود كه يك تعويذى براى من شفقت فرما ، پس آن حضرت به دست مبارك خود اين دو فقره را در پارچهء كاغذى نوشتند و به آن عطا فرمودند و آن دو فقره اين است كه « كن محبّا لآل محمّد و إن كنت فاسقا و محبّا لمحبّيهم و ان كانوا فاسقين » « 1 » يعنى باش دوستدار آل محمد و هرچند كه تو بالنّسبه به اعمال ديگر خود فاسق باشى و باش دوستدار مر دوستداران آل محمّد و هرچند كه آنها در ساير اعمال ديگر فاسقين باشند و مقصود آن است كه علامت و نشانهء يقينى و قطعى بر سعيد بودن و پاك طينتى اين كس و ناجى و سعادتمند از علّيّين و شعاع آن جنابان بودن موالات و دوستى آل محمّد و دوستان ايشان است كه كاشف از موالات و دوستى آن جناب است و باقى و ساير اعمال ديگر در علامت و نشانه بودن به اين منوال نيست و اعتبارى به آنها بدون موالات با ايشان نمىباشد چنانكه صريح آيات و احاديث متواتره است كه كتب از آنها مشحون است و علاوه بر آنها اين دو حديث و دو حكايت است كه ذكر نمودهاند او را جمعى از علماى عامّه و خاصّه و از جملهء علماى خاصّه علّامه حلّى رحمه اللّه است كه ذكر نموده است اين دو حكايت را در كتاب كشف اليقين كه در ذكر فضايل امير المؤمنين عليه السّلام است . حكايت اوّلى آن است كه در بعضى از سالها ، جنگ و قتال شديدى در بلدهء قم اتّفاق افتاد و به اين سبب اهل آن متفرّق و پراكنده شدند و از جملهء آنها ضعيفهء علويهء صالحهء بود كه شوهر آنكه پسر عمّ آن بود در آن معركه ايضا كشته شده بود و چهار دختر از آن داشت ، پس با آن دخترهاى صغيره از قم بيرون رفت تا آنكه بعد از مدت مديدى وارد بلخ گرديد در ايّام زمستان و متحيّر و سرگردان بود و بعضى از اهل بلاد او را دلالت به شخصى نمودند كه معروف به ايمان و صلاح و متوجّه حال غرباء و فقراء مىبود ، پس قصد آن نمود و او را در خانهء خودش يافت كه نشسته و در اطراف آن غلامها و خدمهاى آن بودند ، پس اظهار نمود كه من ضعيفهء غريبهء علويّهء مىباشم و با چهار طفل خود وارد اين بلد شدم و كسى را نمىشناسم ، پس گفت به آنكه شاهد بياور آنكه تو علويّه
هامش
( 1 ) . دعوات الراوندي ، ص 28 ، ح 52 و بحار الأنوار ، ج 66 ، ص 253 ، ح 32 .