وقت فانى مىگردد اشياء پس نه حسى و نه محسوسى مىباشد ، بعد از آن اعاده نموده مىشود اشياء همچنانكه ابتدا فرموده است به خلقت آنها خداوندى كه مدبّر آنها است و آن چهار صد سال مىباشد كه خلق در آن زمان نيستى پنداشته شده است و آن در ما بين دو نفخه « 1 » است . و اين حديث ايضا با آنكه نهايت اجمال و تشابه دارد تصريح بر فناء عالم عقول و نفوس ندارد بلكه به سبب لفظ حسّ و محسوس شايد كه عالم برزخ و در ما بين نفختين و وقت تبديل سماوات و ارضين برهمريخته شود ؛ چونكه آن فى الجمله از عالم تغيّر و تبديل و عالم حسّ و محسوس است و امّا عقول و نفوس و ارواح پس بر حال خود باقى هستند و تغيّر و تبدّل در آنها نمىباشد و بر فرضى كه بوده باشد هرآينه انطوا و اندراج آنها در عالم و حضرت عقل مىشود و عقل كه وجه الهى است يقينا تغييرى از براى آن نمىباشد و امّا قبل از نفخ صور پس بودن ارواح جزئيّهء بنى آدميّه در قوالب و صور مثاليّهء اشباحيّه مضامين صريحهء احاديث است و شك در آن نمىباشد .
و بدانكه مثال تغيّر يافتن عوالم ما تحت عقول و نفوس و برزخ در دو حالت وجود علاقه و عدم علاقه و تغيّر نيافتن خود عوالم عقول و نفوس و برزخ در عالم حسّ و مشاهده ، مثال آفتاب است كه در عالم هميشه باقى و برقرار و بر يك حال و يك منوال است پس در وقتى كه در روى زمين خانهها و درختها و زراعتها و امثال آنها موجود مىباشند هرآينه اشراق بدانها مىنمايد يعنى آنها منشرق به اشراق و مستفيض به افاضهء او مىگردند و در وقتى كه آنها در روى زمين نمىباشند هرآينه اشراق بر آنها نمىنمايد ، يعنى آنها منشرق به اشراق و مستفيض به افاضهء آن نمىشوند ؛ به سبب عدم وجود آنها و عدم استعداد و محلّ اشراق آفتاب پس در دو حالت علاقه و اشراق و عدم علاقه و اشراق شمس را مىبينى كه تغيّرى و انقلابى و انتقالى در حالات آن بههم نرسيده است بلكه تغيّر و انقلاب در حالات موجودات ارضيّه بههم رسيده است و آن در هردو حالت بر حال و كمال خود باقى و برقرار
هامش
( 1 ) . الاحتجاج ، ج 2 ، ص 245 ، ح 223 و بحار الأنوار ، ج 6 ، ص 216 ، ح 8 .