است و بههمين منوال است حال علاقه و تصرّف و عدم علاقه و عدم تصرّف نفوس و ارواح جزئيّه اهل آسمان و اهل زمين در اجسام و قوالب آنها و همگى آنها همان اشعّه و اشراقات عالم عقل و روح و نفس كلّى بودند كه تا زمانى كه اجسام سماويّه و قوالب ارضيّه موجود و مستعدّ بودند آن اشعه و اشراقات از عالم عقل و روح كلّى به آنها متّصل و پيوسته بود و بعد از تمام شدن استعداد وجود خاصّهء آنها آن اشعّه و اشراقات منقطع گرديد ، يعنى آنكه اجسام و قوالب از آنها منقطع گرديدند نه آنكه آنها از اجسام و قوالب منقطع گرديدند و بههمين منوال است ايضا فيوضات و رحمتهاى خداوند بالنّسبه به تمام موجودات كه هر وقت كه منقطع مىگردد انقطاع و بىاستعدادى از طرف و جهت موجودات است نه از طرف و جهت خداوند .
آنچه هست از قامت ناصاف و بىاندام ماست * ورنه تشريف وى از بالاى كس كوتاه نيست
و مخفى نماناد كه همين تمثيل آوردن به آفتاب در حديث ابى بصير بخصوص منصوص است كه سؤال نمود از جناب امام جعفر عليه السّلام كه مرد و زن در وقتى كه خواب مىبينند مثلا كه در مكّه يا شهرى ديگر از شهرها مىباشند آيا روح ايشان خارج از بدنهاى ايشان مىشود پس فرمودند كه « لا يا ابا بصير فانّ الرّوح اذا فارق البدن لم يعد اليه غير انّهما بمنزلة عين الشّمس هى مركوزة فى السّماء فى كبدها و شعاعها فى الدّنيا » « 1 » ، يعنى نه اى ابا بصير روح خارج از بدن نمىشود به جهت آنكه روح وقتى كه مفارقت نمود از بدن عود و بازگشت به سوى بدن نمىكند غير از آنكه آن روح مرد و زن به منزلهء قرص آفتاب است كه مركوز است در جگر آسمان و شعاع آن در دنياست . مراد آن جناب آن است كه اصلا روح داخل بدن نشده است تا آنكه كسى بگويد در وقت خواب يا غير آن از بدن خارج مىشود يا نه بلكه تعلّق و تدبير آن به بدن مثل تعلّق و تدبير آفتاب است در روى زمين و مخفى نماناد كه بههمين نهجى كه اتّصال و ارتباط و علاقهء عالم عقل از موجودات و عوالم تحتيّه خود در وقت نفخ صور كه زمان فناء آنهاست منقطع مىگردد و بههمين نهج ايضا اتّصال و ارتباط و علاقه جهل از موجودات و
هامش
( 1 ) . جامع الأخبار ، ص 171 و بحار الأنوار ، ج 58 ، ص 43 ، ح 17 .