يعنى مىگويند مرا كه وصف نما و تعريف كن آن مى را از براى ما چونكه تو به اوصاف آن خبير و مطّلع مىباشى ، بلى در نزد من علم به اوصاف آن هست آن صفايى است بدون آب و لطافتى است بدون هوا و نورى است بدون نار و روحى است بدون جسم و گفته است كه :
و قالوا شربت الاثم كلّا و انّما * شربت الّتى فى تركها عندى الأثم
يعنى و گفتند به من كه تو آشاميدهاى چيزى را كه موجب گناه و اثم است حاشا و كلّا بلكه اين است و جز اين نيست كه آشاميدهام چيزى را كه در ترك آن در نزد من گناه مىباشد و در آخر آن گفته است كه :
على نفسه فليبك من ضاع عمره * و ليس له منها نصيب و لا سهم « 1 »
يعنى بر حال و نفس خود بايد بگريد كسى كه عمر آن فانى و ضايع گرديده است و از اين شراب از براى آن سهمى و نصيبى نبوده است و همچنين ديگران و غير آن از اكابر و بزرگان و اهل صلاح و تقوى از قبيل آخوند ملا محسن و شيخ بهاء الدين و خواجه حافظ رحمهم اللّه مثلا كه احدى از اهل فهم و معرفت و علم در مادّه و خصوص ايشان گفتگويى ندارند و ايشان را از اجلّهء علما و عرفا دانستهاند و توهّم اينكه ايشان از اسيران شهوت و لذّت نفسانيّه و شرابخوار و بچهباز بودهاند در حقّ ايشان نكردهاند به اين زبانها و بيانها گفتگو نمودهاند و سخنسنجى كردهاند بلكه اهل معرفت را در مثل اين مقامات زبانى و بيانى غير از اين قسم نمىباشد چنانكه مناجات و ادعيّهء حضرات ائمّهء اطهار عليهم السّلام كه تعلّق به اين مقامات و اين مطالب دارد ايضا همگى به اين زبانها و اين كنايات و استعارات است و امّا اشخاصى كه هرّ از برّ نشناخته و ندانستهاند و خبر از اين مراتب و اين زبانها ندارند و با اين اشخاص عداوت مىورزند و دليل ايشان همين است كه آنها شعر و مى و معشوق و امثال اينها گفتهاند و اينقدر نفهميدهاند كه اسم خوب و بد دخلى به خوبى و بدى مسمّى ندارد و مطلب حقّ را به شعر و به وزن درآوردن راهى به ضلالت ندارد بلكه تأثير و رسوخ آن در قلوب و طباع به سبب شعريّت بيشتر است ، پس جواب و جزاى آنها همان
هامش
( 1 ) . ديوان ابن الفارص ، ص 140 .