آنكه شيئا فشيئا و بر سبيل تدريج هركس از آنها را كه قابل باشند به عالم باطن برسانند و او را در اشعهء روى باطنى عقل صاحب نصيب و ذو سهم گردانند و مثال اين قسم از معرفت اين كس است به حال و كمال آفتاب در ضمن نور كواكب كه از آنجا كه دانسته است كه نور كواكب مستفاد از نور آفتاب است معرفت اجماليّه به اينكه قرص آفتاب مىبايد كه از كواكب بزرگتر و نورانىتر باشد دارد و پيش از اين ديگر او را معرفتى نمىباشد .
ز آيتها جمال حق طلب كردن به آن ماند * كه كس خورشيد را طالب شود از نور كوكبها
و اما در عصر ولايت ، پس فهم و عقل مردمان اوّلا و بالذّات مرتبط به وجود و صفات خداوند است هرچند كه به واسطهء آثار صنع او است ايضا لكن اوّلا صاحب صنع را مىشناسند نه صنع را و از شناختن صاحب صنع و وجود و صفات آن منتقل مىگردند به شناختن صنع و به اينكه آثار صنع لازم است و بر وفق حكمت و مصلحت ايضا بايد كه باشد ؛ چونكه صاحب صنع را بر صفت علم و حكمت مثلا شناختهاند و اثر اين معرفت به دل ايشان رسيده است و لذّت او را چشيده و صاحب ميل و محبّت و عشق به خداوند خود گرديدهاند ، پس اهل عصر نبوّت تعريف خداوند را به آثار مىنمايند و مىگويند كه خداوند آن كسى است كه اين آثار را خلق فرموده است و بيش از اين معرفت به خداوند ندارند و اهل عصر ولايت برعكس اين مىباشند و تعريف آثار را به خداوند مىكنند و مىگويند كه اين آثار آنچنان موجوداتى است كه خداوند خالق آنها است و ما بين اين دو قسم از معرفت فرق بسيار است . اين كجا و آن كجا يكى در عالم سماع و اخبار است و يكى در عالم جهار و عيان است .
ز روى دوست دل مستمع چه دريابد * چراغ مرده كجا قرص آفتاب كجا
مثلا كسى كه پادشاه را به نفس آن و به صفت پادشاهى و به بصيرت دل و قوّت عقل و بينايى چشم عقل شناخته است ، مىداند و مىشناسد آنكه او را چاكران و ملازمان صاحب شوكت و دستگاه مىبايد و لازم است و بعد از آن شناختن و احترام داشتن مر چاكران و ملازمان او را از آنجا است كه مىداند كه آقاى ايشان چهكس است و به چه