الحقّ ننموده است و منعطف و منصرف به اصل و منبع خود كه روى ادبارى جهل است ، گرديده است و از اين سبب است كه شركى كه در زمان نبوّت بود در امر بندگى و پرستش خداوند در مدت زمان ولايت نمىباشد و همگى اهل عقل در تمام امور مشغول موافقت نمودن با حق مىباشند نه با خلق و از اينجا واضح گرديد كه احاديثى كه سابقا ذكر شد و متضمّن اين بود كه خداوند اولا به عقل فرموده است كه ادبار بنما ، پس ادبار نمود و بعد فرمود كه اقبال بنما ، پس اقبال نمود « 1 » ، اشاره به اين دو حالت او است كه در آن دو مدّت زمان نبوّت و ولايت مر او را مىباشد و امّا جهل كه احاديث سابقه ايضا متضمّن اين بود كه خداوند اوّلا به آن فرمود كه ادبار بنما ، پس ادبار نمود بعد از آن فرمود كه اقبال بنما ، پس تمرّد نمود و اقبال نكرد ، پس اشاره به اين دو حالت او است كه مر او راست در اين دو مدّت ايضا كه هردو حالت آن در هردو مدت ادبارى بوده است اما در زمان نبوت كه حالت عقل ادبار عن الحق بود ، پس حالت آن هم ادبار مىبود و اما در مدت ولايت كه حالت عقل اقبال الى الحق گرديد ، پس اقبال آن ايضا ادبار شد ؛ چونكه معنى اقبال رو آوردن بر اصل و منبع است و اصل و منبع و باطن عقل از اول امر خلقت اقبال به حق داشت و از يك روى كه روى ظاهر آن بود اقبال به خلق كه عين معنى ادبار عن الحقّ است نموده بود ، پس وقتى كه روى ظاهر آنكه مدبر عن الحقّ است اقبال مىنمايد هردو روى آن متّحد و يك روى مىگردد و مقبل الى الحق مىشود و امّا جهل ، پس چونكه ضدّ عقل بود و اصل و منبع و باطن آن از اول امر خلقت ادبار عن الحق داشت ، و اقبال به حقّ نداشت و از يك روى ظاهر آن هم كه اقبال به خلق نموده بود ايضا تابع و ناشى از روى باطن آن بود كه ادبار عن الحق داشت ، پس وقتى كه روى ظاهر آن مكلّف به اقبال نمودن مىشود و اقبال مىنمايد اقبال آن به اصل و منبع خودش مىشود و اصل و منبع آن ادبار عن الحق داشت پس هر دو روى و هردو حالت آن يك روى و يك حالت ادبارى مىگردد ، چنانكه در شكل سابق نموده شد .
و مخفى نماناد كه معانى اين احاديث كه متضمّن حالات اقبال و ادبار هريك از
هامش
( 1 ) . اصول كافى ، ج 1 ، ص 20 ، ح 14 .