و كمال جمعيشان اين است تا آنكه دليلى از قبيل مشاهده و استقراء و تجربه در يك فردى از افراد و شخصى از اشخاص ايشان بر خلاف اين دلالت بنمايد .
نقد صوفى نه همه صافى و بىغش باشد * اى بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد
ناز پرورد تنعّم نبرد راه به دوست * عاشقى شيوهء رندان بلاكش باشد
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان * تا سيهروى شود هركه در او غش باشد
و الحال وجه قسم ياد نمودن امام عليه السّلام در حديثى كه در شأن علماى بدرفتار مذكور شد و فرمودن آنكه ايشان از طريقهء دين و شريعت عدول نمودند و انحراف ورزيدند « 1 » ، معلوم شد و ظاهر گرديد ايضا كه هردو طايفه يعنى متفلسفه و متصوفّه در عدول نمودن و انحراف از دين و شريعت مشتركند و به سبب آنكه ترويج هردو به اعانت بنى عباسيّه بوده است چنانكه دانسته شد هردو فرقه ايضا در دوستى نمودن با مخالفين ائمّه ايضا شريكند چنانكه در حديث مذكور فرمودند و هردو ايضا قطاع طريق مؤمنين از طريقهء شريعت و راه حقّ و فريبدهنده و خوانندهء مردمان به نحله و طريقهء ملحدين مىباشند و به حكم عقل و به امر و فرموده آن حضرت در حديث مذكور اجتناب نمودن از هردو طايفه لازم و واجب است .
نخست موعظهء پير مجلس اين حرف است * كه از مصاحب ناجنس احتراز كنيد
و لكن فتنه و فساد طايفهء متصوّفه به مراتب اشدّ و اكثر است از فساد و فتنهء متفلسفه چنانكه از بيان حالت و طريقهء هردو معلوم شد و مخفى نماناد كه اين حالات و از طريقهء اوايل سلسله بيرون رفتن و عدول و انحراف از شريعت نمودن اختصاص به متصوّفه و متفلسفه ندارد بلكه تمام فرق ديگر از علما و جهلا و سلاطين و رعايا و اغنيا و فقرا و زراع و اهل صنايع و حرف همگى از طريقهء اوايل بيرون رفتهاند و عدول و انحراف از شريعت و طريقتى كه تكليف هريك از آنها است نمودهاند چنانكه از احاديث سابق الذّكر و از مشاهده نمودن حالات تمام مردم معلوم و هويدا است و مثال طعن و لعن نمودن سايرين بر طايفهء صوفيّه و متفلسفه مثال آن سه نفرى است كه در نماز بودند و يكى از آنها تكلّم نمود و ديگرى گفت كه تكلّم كردى و نماز تو باطل
هامش
( 1 ) . همان .