عدم ظهور حق است نه اينكه او را فى نفسه حقيقت ثابته و ظهور مستقلى باشد .
پس در هر وقتى كه حق و نور عقل ظهور نمود آن باطل و آن جهل ، خود به خود مىرود و بالذّات فانى مىگردد و مثال آنها در عالم حس ، قضيّهء روز و شب است كه هر وقت كه نور و روشنايى روز ظهور نمود و بروز يافت ظلمت شب نيست مىشود و فانى مىگردد و او را حقيقت ثابته و وجود مستقلى نمىباشد كه مقاومت و معارضت با نور و روشنى روز بنمايد . پس ظهور و بروز آن به سبب خفا و در وقت رفتن نور روز است و وجود آن ، همان معنى نبودن روز است لا غير ، و از اينجا سرّ فرموده خداوند كه :
كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً
« 1 » معلوم مىشود ؛ يعنى چه بسيار طايفه قليل و كمى كه غالب مىآيد بر طايفهء بسيارى ، پس ميزان غلبه نمودن فرقهء عقل ، ظهور عقل است نه كثرت اشخاص عقل ، و ميزان غلبه نمودن فرقهء جهل ايضا اختفاى عقل است نه كثرت اشخاص جهل . پس كثرت اشخاصى كه در وقت ظهور نور عقل به نظر مىآيد كه اشخاص عقلند ، اشخاص عقل نيستند ، بلكه اشخاص جهلند كه به سبب ظهور نور عقل ، جهل ايشان پنهان شده است و در ظاهر از اشخاص عقل نموده مىشوند و از آنجا كه محقق شد كه اشخاص عقل ، قليل و كم مىباشند به خلاف كثرت اشخاص جهل در وقت اختفاى نور عقل كه آنها در حقيقت ، همگى اشخاص جهلند ، از آنجا كه محقّق شد كه اشخاص جهل كثير و بسيار مىباشند ، هرچند كه در وقت ظهور جهل نور اشخاص عقل ايضا پنهان مىشود و كثرتى به اين سبب در ظاهر بر كثرت اشخاص جهل مىافزايد و لكن به اشخاص جهل ، فى نفسها ، كثير و بسيار مىباشند .
خلاصه ، چونكه سابقا محقق شد كه هريك از عقل و جهل را دو روى مىباشد و يك روى از عقل ، روى اقبالى اوست به سوى حق و آن باطن اوست و مقام ولايت است و روى ديگر از او روى اقبالى اوست به سوى خلق كه ادبارى عن الحق است و آن ظاهر اوست و مقام نبوّت است . و امّا جهل پس هردو روى او ، روى ادبارى عن الحق است و لكن او را روى ظاهر و باطن ايضا مىباشد ، پس الحال بايد دانسته شود
هامش
( 1 ) . بقره : 249 .