گفتمش عكسى ز « طوطى » در كنار دوست كش * گفت با حالى كه مىخواهد شكر خواهم كشيد
اى دوست
رفتى اى دوست جسم و جانم سوخت * جسم و جان طاقت و توانم سوخت
غم اشكم ز سوز دل برچيد * كاسهء خشك ديدگانم سوخت
داغ هجران ز بس كبابم كرد * موقع گفتنش زبانم سوخت
راز عشق آنقدر نهان كردم * كه دگر مغز استخوانم سوخت
فكر كردم ز عارضت بوسم * آتشين بسكه كه بُد لبانم سوخت
طوطى از سوز نالهات آخر * آتشى جست و آشيانم سوخت
ناز مىكشم
شد مدّتى ز دلبر كى ناز مىكشم * ناز بت ستمگر طنّاز مىكشم
يكعمر راز عشق نهان داشتم بدل * امروز پرده از سر اين راز مىكشم
تا صبح نالههاى ضعيف جگرخراش * گنجشكسان به پنجهء شهباز مىكشم
ناخن به زخم سينهء صد چاك تا سحر * شبها چو زخمه بر زبر ساز مىكشم
دل را خبر ز رنگ و رخ دلبران نبود * من اين بلا ز ديدهء غمّاز مىكشم
طوطى ! چو افسر است نگارم ، بدين جهت * بار غمش بدوش چو سرباز مىكشم
وى از مريدان جلال الدّين محمد مجد الاشراف ( متوفى 1331 ه . ق ) از اقطاب سلسلهء ذهبيه بوده ، و در ستايش او غزل و ترجيع و مثنوى سروده كه در كتاب « جلاليه » چاپ شده از اوست :
گرفته لشكر حسن تو آفاق * تويى در ملك دل سلطان عشاق
سحر هاتف چنينم مژده درداد * الا اى « طوطى » خوشخوان عشاق
جلال الدّين محمد مجد الاشراف * گرفته ملك دلها قاف تا قاف