تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 526

مساهمون:

ص٥٢٦
گفتمش عكسى ز « طوطى » در كنار دوست كش * گفت با حالى كه مىخواهد شكر خواهم كشيد

اى دوست

رفتى اى دوست جسم و جانم سوخت * جسم و جان طاقت و توانم سوخت غم اشكم ز سوز دل برچيد * كاسهء خشك ديدگانم سوخت داغ هجران ز بس كبابم كرد * موقع گفتنش زبانم سوخت راز عشق آن‌قدر نهان كردم * كه دگر مغز استخوانم سوخت فكر كردم ز عارضت بوسم * آتشين بس‌كه كه بُد لبانم سوخت طوطى از سوز ناله‌ات آخر * آتشى جست و آشيانم سوخت

ناز مىكشم

شد مدّتى ز دلبر كى ناز مىكشم * ناز بت ستمگر طنّاز مىكشم يك‌عمر راز عشق نهان داشتم بدل * امروز پرده از سر اين راز مىكشم تا صبح ناله‌هاى ضعيف جگرخراش * گنجشك‌سان به پنجهء شهباز مىكشم ناخن به زخم سينهء صد چاك تا سحر * شبها چو زخمه بر زبر ساز مىكشم دل را خبر ز رنگ و رخ دلبران نبود * من اين بلا ز ديدهء غمّاز مىكشم طوطى ! چو افسر است نگارم ، بدين جهت * بار غمش بدوش چو سرباز مىكشم
وى از مريدان جلال الدّين محمد مجد الاشراف ( متوفى 1331 ه . ق ) از اقطاب سلسلهء ذهبيه بوده ، و در ستايش او غزل و ترجيع و مثنوى سروده كه در كتاب « جلاليه » چاپ شده از اوست :
گرفته لشكر حسن تو آفاق * تويى در ملك دل سلطان عشاق سحر هاتف چنينم مژده درداد * الا اى « طوطى » خوشخوان عشاق جلال الدّين محمد مجد الاشراف * گرفته ملك دلها قاف تا قاف