جام صهبا ز كجا بود ، مگر دست كه بود * كه درين بزم بگرديد و دل شيدا بود
خم ابروى تو بود و كف مينوى تو بود * كه بيك جلوه ز من نام و نشان يك جا برد
خودت آموختىام مهر و خودت سوختىام * با برافروختهرويى كه قرار از ما برد
همه ياران به سر راه تو بوديم ولى * خم ابروت مرا ديد و ز من يغما برد
همه دلباخته بوديم و هراسان كه غمت * همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد
* * *
گذر ز دانه و دام جهان و خويش مباز * كه مرغ با پر آزاد مىكند پرواز
به كوهپايهى « زان » بامداد با ياران * كه دور باد دل پاكشان ز سوز و گداز
چه گويمت كه چه مىگفت باد مشكافشان * كه مىگشود به گفتار خود ، هزاران راز
ز من نيوش و مياسا در اين دو روز جهان * كه پيش روى تو راهيست سخت دور و دراز
درختهاى كهنسال « ورس » بر سر كوه * كه ديدهاند به دامان كوه بس تكوتاز
به گوش هوش شنيدم كه ( ورس ) مىگفتند * كه همچو نالهى نى بودشان نوا و نواز
بسى دميده در اين جويبار سبزهى نغز * بسى شكفته در اين بوستان شكوفهى ناز