تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 503

مساهمون:

ص٥٠٣
خدا به هركه نداده‌ست ، خلق هم ندهد * كشد هميشه مصور برهنه عريان را
در واقعهء كربلا گويد :
هلال نيست ، ز بس دست زد به سر عيسى * شكست ناخن نورانى از يد بيضا ز كربلا سخنِ هيچ‌كس شنيده نشد * كه همچو ابر سراپا ز گريه ديده نشد
( مقالات الشعراء ، ص 366 - 367 )

صيرفى تبريزى

از شاعران سدهء دهم هجرى قمرى است . صاحب مجمع الخواص مىنويسد در تبريز مقابل ميدان كشتىگاه به صرافى اشتغال داشت و يك چشمش معيوب بود . شعرا نيز در آنجا گرد آمده هنگامهء شعر را گرم مىساختند و ازاين‌جهت مشار اليه صورت ملك‌الشعرايى به خود مىگرفت و اگر شاعر غريبى مىآمد ره‌آورد را در پاى تخت وى به ياران تقديم مىكرد . از قضا روزى « ميرصنعى نيشابورى » براى امثال و اقران خود شعر مىخواند مولانا اعتراض ناموجهى كرد و هرچند « مير » جوابهاى موجهى داد سودمند نيفتاد مير اين بيت « لسانى » را خواند :
من مىِ بىغش و ارباب مروَّت بىذوق * زر من خالص و صراف سخن نابينا
سام ميرزا از او تحت عنوان « صيرفى كور » ياد كرده و نوشته است كه در شعر و اداى شاعرى خسرو و سعدى و حافظ را از غايت خودبينى به خاطر نمىآورد . او با مولانا فانى و معروف تبريزى مصاحبت داشت و در وادى سخنورى تتبع خواجه آصفى مىنمود . مردى پاكيزه‌روزگار بود و اوقات خود را به عبادت و رياضت صرف مىكرد . به اين مطلع خواجه آصفى :
دردى كه دل ز دست تو مىكرد مىكند * بر دل چگونه دست نهم درد مىكند
چنين جواب گفته است :
نامرد پيش تيغ تو رو زرد مىكند * تيغ تو فرق مرد ز نامرد مىكند