تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 500

مساهمون:

ص٥٠٠

از اشعار اوست :

ارزش زندگى

مرد حق‌گو هدف تير جفاست * خامشى اسپر صدگونه بلاست سخنى را كه نه كس باز شنيد * لب به گفتن نكنى باز بجاست آرى آن‌كس كه نباشد تشنه * نخورد آب اگر آب بقاست خير از آن جامعه امّيد مدار * كه نه بر علم و خرد قدر و بهاست خاك بر فرق چنين شهر گرى * كاندر آن مهر و وفا زشت و خطاست از لغات آنچه ز قاموس جديد * شده محذوف يكى لفظ وفاست آنچه امروز نيرزد بجوى * گر ببازار بياريش حياست بيهده از پى اكسير مرو * گر مراد تو از آن صدق و صفاست كار هر پيشه‌ور و شحنه و شيخ * همگى حيله و تزوير و رياست هركه دارد شرف و نفس و ادب * عاطل و باطل بىچون‌وچرا رادمردى كه ره راست رود * طعنه‌ها مىشنود از چپ و راست همه جا خانهء ظلم است و ستم * اى خدا خانقه عدل كجاست دى همىگفت يكى سوخته دل * مقصد از هستى ما رنج و عناست صفوت آئين درستى عجب است * ارزش زندگيم يكسره كاست

برگ و بر نادانى

نه بروز است فراغت به من از غصّه نه شب * با شب و روز چنين آمده جانم بر لب كاروانى كه ز صحراى عدم تا بوجود * هم‌عنان بوده از آن تودهء همراه چه سود نه طبيبى كه نهد بر دل‌ريشم مرهم * نه حبيبى كه در اين غمكده گردد همدم هردم از سينه رود آه ز ماهى تا ماه * واى خون شد دلم از عصر تمدّن ، صد آه با دل‌آزارى و بدخواهى و با كين و حسد * بار اين قافله مشكل كه به منزل برسد از بد حادثه وز فتنهء اين عصر دريغ * به پناهى نگرائيد كسى جز سوى تيغ
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 500 | عزيز دولت آبادى