دد بهتر از آدمى بد
اين سخن از من بيادگار نگهدار * اى كه حريصى به جمع كردن گوهر
لب ز بدخلق مردوار فروبند * گوش همىدار از شنفتن آن كر
گر بتوانى كه خوب و زشت بسنجى * ارزش خود را بسنج باش هنرور
خويش بيارا بدانچه عقل پسندد * دو ركن از خود هرآنچه مكرُه و منكر
اطلس زربفت نيست زيور انسان * حسن خداداد را چه زينت و زيور
خاصيتى نام داده مر گل و مل را * سركه نگويند بر گلابِ معطّر
بىاثر و رنگ و بو شراب نباشد * آب نريزند جاى باده بساغر
خاصيت جان آدمى چو ندارى * ديو بود بىشك از تو برتر و بهتر
آئينه و زنگى
زنگى بدهيكل و زشت و سياه * ديد يك آئينه افتاده به راه
گفت ماهست اين و يا خور در زمين * كاينچنين تابان و روشن باشد اين
ور نه اين خورشيد باشد يا قمر * بىگمان از گنج شاهست اين گهر
از زمين برداشت آن را با شعف * گفت گنج شايگان آمد به كف
چون در آئينه نمود آن دم نظر * شد ز فرط زشتى خود باخبر
در كراهت صورتى مانند غول * هركس از ديدار او باشد ملول
بانگ زد كه نرّهغول زشترو * بر چنين صورت نزيبد جز تفو
چون چنان بودى بدور انداختند * رايگان دادند از كف باختند
ناصحان آئينه ، مردم زنگيند * اهل دل صفوت بدينسان مىزيند
هركجا روشندلى بينى و راد * زنگى و آئينه را آور به ياد
كس نبيند روى خود را بىمدد * خويشتنبينى رها كن تا ابد
( سخنوران نامى معاصر ج 3 ، ص 176 - 178 )