صفايى تبريزى
از سخنوران اواخر سدهء دهم و اوايل سدهء يازدهم هجرى قمرى تبريز بود به سال 993 ه . ق .
كه آذربايجان به تصرف روميان درآمد « 1 » ناگزير دل از زادگاه خود بركند و در قزوين رحل اقامت افكند .
صاحب تذكرهء ميخانه مىنويسد : مرا در وطن با « صفايى » ملاقات واقع شد . در علم فقه مهارت تمام و در عمل آن جدوجهد بسيار داشت . و در قرائت قرآن مجيد ، قارى تمام عيارى بود و خط نسخ را به غايت خوب مىنوشت ، طرفهتر آنكه بااينهمه هنر ، وجه معيشت خود را از كسب دلاكى مىگذرانيد ، اكثر فضلا و فقها و فصحا و شعرا به دكان او مىرفتند ، خدمت آن جماعت را بىطمع و توقع مىنمود ، و شبها به كتابت كلام ملك علام مشغول مىبود ، وقتى كه مصحفى به مرور ايام به اتمام مىرسانيد آن را به قاريان و حافظانى كه استعداد قرائت و استحقاق آن داشتند تكلف مىفرمود . پيمانهء عمرش در سنهء ست عشر و الف ( 1016 ) در دار الموحدين قزوين پر شد و در مزار شهر مذكورش دفن ساختند . اشعار خوب و ابيات مرغوب از آن فريد زمان خويش بسيار مانده و ليكن بر بياض نرفته و ديوانش ترتيب نيافته است . از اوست :
بادهء وحدت « صفايى » درخور هر كام نيست * وحشيى بايد كه بر لب گيرد اين پيمانه را
* * *
تب در تن من دوش ز حرمان مىسوخت * چون شمع مرا ز سوز دل جان مىسوخت
من بىخبر و محبّت دوست به جان * آتش زده آشكار و پنهان مىسوخت
* * *
مرا در ديده خون چندان از آن لبهاى مىگون است * كه هر چشمى مرا بر سر مثال رود جيحون است
* * *
هامش
( 1 ) - ر ك : عالمآراى عباسى ، ص 223 .