تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 491

مساهمون:

ص٤٩١
رحمت ايزدى پيوست . از اشعار اوست :

كشف راز

دلم ز روزنهء ديده ، ديده باز كند * كه تا نگه برخ يار دلنواز كند به جويبار محبت نشسته مردم چشم * به صد نياز تماشاى سرو ناز كند به گوش او كه سر زلف سر فروبرده * ز تيره‌بختى من قصهء دراز كند بيك نظاره كه ديده است زاهد ابرويش * تمام عمر بمحراب از آن نماز كند رسيد دوش به گوش از نواى چنگ و رباب * ترانهء كه بعشاق كشف راز كند هرآن‌كه عافيت خويش را طلبكار است * ز مهر روى بتان بايد احتراز كند برون نمىشود اقبال خود ز شيرازه * بتار زلف تو « صحاف » اگر طراز كند

غزل

خيمه زد بر حرم دل ، شه فرزانهء عشق * پر ز آشوب و فتن گشت حرم‌خانهء عشق لشكر عقل برون تاخت ز سرحد كمال * منهزم گشت بيك حملهء مردانهء عشق عشق را كاخ بلنديست كه هرگز نرسد * عقل را راه به خلوتگه شاهانهء عشق سر نه پيچد ز پيمان وفا روز ازل * جرعه‌يى هركه بنوشيد ز پيمانهء عشق عيب بر عاشق مجنون مكن اى مفتى شهر * عاقل آن نيست زند طعنه بديوانهء عشق همچو من پاى ز سر هيچ ندانى بجهان * گر تو يكدم گذرى بر در ميخانهء عشق عاشقان را چه غم از سوز چو پروانه كه خود * سوزش شمع بود ز آتش پروانهء عشق
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 491 | عزيز دولت آبادى