رحمت ايزدى پيوست . از اشعار اوست :
كشف راز
دلم ز روزنهء ديده ، ديده باز كند * كه تا نگه برخ يار دلنواز كند
به جويبار محبت نشسته مردم چشم * به صد نياز تماشاى سرو ناز كند
به گوش او كه سر زلف سر فروبرده * ز تيرهبختى من قصهء دراز كند
بيك نظاره كه ديده است زاهد ابرويش * تمام عمر بمحراب از آن نماز كند
رسيد دوش به گوش از نواى چنگ و رباب * ترانهء كه بعشاق كشف راز كند
هرآنكه عافيت خويش را طلبكار است * ز مهر روى بتان بايد احتراز كند
برون نمىشود اقبال خود ز شيرازه * بتار زلف تو « صحاف » اگر طراز كند
غزل
خيمه زد بر حرم دل ، شه فرزانهء عشق * پر ز آشوب و فتن گشت حرمخانهء عشق
لشكر عقل برون تاخت ز سرحد كمال * منهزم گشت بيك حملهء مردانهء عشق
عشق را كاخ بلنديست كه هرگز نرسد * عقل را راه به خلوتگه شاهانهء عشق
سر نه پيچد ز پيمان وفا روز ازل * جرعهيى هركه بنوشيد ز پيمانهء عشق
عيب بر عاشق مجنون مكن اى مفتى شهر * عاقل آن نيست زند طعنه بديوانهء عشق
همچو من پاى ز سر هيچ ندانى بجهان * گر تو يكدم گذرى بر در ميخانهء عشق
عاشقان را چه غم از سوز چو پروانه كه خود * سوزش شمع بود ز آتش پروانهء عشق