تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 488

مساهمون:

ص٤٨٨
روم به هند كه دلگيرم از ولايت خويش * اگرچه در همه كشور سپهر يكرنگ است
* * *
تو شعر خويش « صبورى » به ملك هند فرست * كه اين متاع تو باب گهرفروشان است
* * *
به زير سايهء رلف از « صبورى » صراف * مپوش رخ كه نظر پيشهء هنرمند است
* * *
دگر عتاب مكن ، كآخرين وفاى من است * بهانه جويم و خشم تو مدعاى من است وفا شمرده‌ام از سادگى جفاى تو را * بكن كه هرچه به من مىكنى سزاى من است
* * *
ناله دزديدن « صبورى » تا به كى ، فرياد كن * عشق رسوا گشت و كار از نالهء پنهان گذشت خضر اگر بيند جمالى را كه در چشم من است * با حيات جاودان مىبايدش از جان گذشت
* * *
قاصد از حيله « صبورى » دگرت داد فريب * باز آن ديده به ره دوختن از يادت رفت
* * *
نيست مگر روز حشر ، جور تو را پرسشى * اى ز خدا بىخبر ، اين همه آزار چيست چون اثر قرب و بعد ، خون جگر خوردن است * فايدهء عاشقى وصل طلبكار چيست
* * *
قاصد ترحمى كه « صبورى » هلاك شد * بيچاره را تحمل اين انتظار نيست
* * *