فرياد كه شد پردهدر راز « صبورى » * دزديده نگاهى كه به صد خون جگر داشت
* * *
بسكه در هر طرفى جلوهنماى دگر است * دل به جاى دگر و ديده به جاى دگر است
نبود با سر كوى تو برابر كعبه * كعبه جاى دگر و كوى تو جاى دگرست
در تعريف اسب گويد :
زود رو چون آرزو ، رهوار چون طبع سليم * نيك پى چون بخت مقبل ؛ چون سعادت خوشعنان
جنبش او بر قوايم چون فلك بر چار طبع * گردش او را لوازم سبق سرعت بر زمان
بر قضا افشرده پى همچون دعاى مستجاب * بر قدر آورده ره همچون قضاى ناگهان
چون طمع خارا شكاف و چون هنر برچيده ناف * چون امل فربه سرين و چون هوس لاغرميان
بسكه مىخيزد سبك در پويه چون شخص خيال * نه ركاب از پاى راكب رنجه ، نه دست از عنان
* * *
اكنون « صبوريا » به سخن دور دور توست * فلكفلك به قلزم طبع تو زورقى
از رباعيات اوست :
وقت است كه پايم از جنون بسته شود * در ديدهام اشك لالهگون بسته شود
خون در جگرم نمانده ، مشكن مژه را * نشتر چو شكست ، راه خون بسته شود
* * *
دشمن كه گذر بر سر آن كو مىكرد * انديشه ز بيداد تو بدخو مىكرد
دى شد ز فريبى ز تو چندان مغرور * كامروز به جاى تو ستم او مىكرد
* * *
اى صبر ، عنان دل ناشاد بگير * وى گريه گره شو ، ره فرياد بگير
محروم من و رقيب محرم تا كى * اى عشق ، سرايت ز هوس ياد بگير