هرآنكه اين همه شاهى و گنج و دولت يافت * عجب مدار گر از خواجه مال نپذيرد
كه هركه بىتعبى گنج شايگان يابد * ز دست سفله به منت سفال نپذيرد
رباعى زير هم در نزهة المجالس زير عنوان يحيى به نام وى مضبوط است :
چشم تو كه نيست جز ستم ياد او را * از فتنه نديدهست كس آزاد او را
زلف تو ، كه او به باد از هم نرود * در بردن دل ، چه مىدهى باد او را
شيخ محمود شبسترى در سعادتنامه از او چنين ياد كرده است :
آن شنيدى كه خواجه صاين دين * گفت رهبر كسى بود در دين
كاو به خود راه امر را سپرد * وز ارادت به خلق مىنگرد
سخنى گفت خوب و بس ظاهر * قدس اللّه سره الطاهر
حق تعالى ازين دو بهره دهاد * مر تو را و مرا به دانش و داد
صاحب روضات الجنان شمهيى از كرامات او را نيز نقل كرده است .
( نزهة المجالس ، ص 282 - روضات الجنان ، ج 1 ، ص 296 - 298 - دانشمندان آذربايجان ، ص 226 )
صبور تبريزى
ميرزا على اكبر از سادات موسوى و از سخنوران سدهء 13 ه . ق تبريز . و از دوستان عبد الرزاق بيگ دنبلى بود . خط شكسته را خوب مىنوشت و گاهى هم شعر مىگفت از اوست :
افكند مرا دوش به تير نظر آنجا * امروز كشم حسرت زخم دگر آنجا
* * *
زلف با گوش تو در سرگوشيست * مردم از غيرت سرگوشىها
به نوشتهء عبد الرزاق بيگ از ابا و اجداد متولى مسجد صاحبآباد ( صاحب الامر ) بودند مرحوم تربيت مىنويسد از او ديوانى ديدم قريب به شش هزار بيت ، مشتمل بر قصايد و غزليات ، رباعيات . قصايدش منحصر به مدايح فتح على شاه و عباس ميرزا است و بيشتر