شهريارى تو و گاهى صلهاى بخشيدى * خلعتى بود كه بر قامت يك مسكين بود
از تو ديديم و شنيديم و ز پيرت حافظ * آفرينى كه نهان در صدفش نفرين بود
چه شد آن دولت محمودى و آن حشمت و جاه * كه روان حكمش از اروند و خزر تا چين بود
نه غلامى و نه اسبى و نه پيلى برجاست * آخرين مركب سلطانى وى چوبين بود
نام محمود به شهنامه سزاوار آمد * نوشداروى پس از مرگ ولى ننگين بود
باورم نيست كه اندر طمع مشتى زر * حملهء رستم و آن رزمگه خونين بود
دل تاريخ هم از گرز گران مىلرزد * لا بد آن نيز براى درمى سيمين بود !
تا ابد خون سياوش نخسبد آرى * كه دل تهمتن از غصّهء او پركين بود
از زر و سيم درفشى نتوان بر پا كرد * جنس اسطورهء آهنگر ما چرمين بود
نه شغادى و نه چاه و نه تهمتن ماندند * رخش بىيال و دم و شيههزن و بىزين بود
همه محتاج تو بودند و تو مشتاق صفا * كآنچه مىخواستى از فيض ازل تأمين بود
هامش
- نهند . بههرحال حقوق فردى و انسانى شهريار و اين حقيقت كه اگر صاحب مقامى را مدح گفته شاطر نانواخانه را هم ستوده است . عذر خواه او تواند بود . فردوسى نيز محمود را مدح گفته ولى با توجه به عظمت فردوسى و حماسه ملى ايران اگر صله و خلعتى مطرح باشد فردوسى به محمود صله و خلعت بخشيده است نه محمود به فردوسى ( آن هم پس از مرگ فردوسى چنان كه در حكايات و روايات آمده ) و ناگفته پيداست كه هزاران پيلوار زر سرخ دهدهى نيز نمىتوانسته و نمىتواند حتى يكى از داستانهاى شاهنامه را ايجاد بكند و همچنين يكى از شاهكارهاى شهريار را هنگام نوشتن اين سطور بار ديگر ديوان شهريار ( چاپ هفتم ) را كه شامل اشعار فارسى او تا سال 1348 است ورق مىزنم ، منظومه تخت جمشيد را نمىيابم ولى همان مدحها را مىبينم .