تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 457

مساهمون:

ص٤٥٧
آهنين چارق و رويينه‌عصا فرسودى * چه عجايب كه در انبان تو و خُرجين بود تو طلسمى بشكستى كه به هر گوشهء آن * تار تندوى زمان چنبرهء تنّين بود « 1 » تو ز دروازهء تاريخ گذشتى و اگر * سخنى بود كسى را ز سر تفتين بود چه متاعى است كه تا هند و فرنگستان رفت * نه همين يك‌دو قدم باكو و قسطنطين بود پيكها آمد از آن‌سوى ارس ، شاد شديم * مگسى در هوس اين طَبَقِ شيرين بود ترك و تازيك اگر خوان تو يغما كردند * جُرمشان نيست ، كه زرّين‌تره‌ات رنگين بود هركسى هرچه پسنديد ز خوانت دزديد * كاش ديوان تو را بهتر ازين تدوين بود آنچه كِشتى به جوانيش به پيرى بر داد * تا جهان بود همين قاعده و آيين بود اين چه كوه است و چه آواز درين وادى عشق * هر نداى تو صدايش ز فلك تحسين بود كوه گمنام چنان شهرهء دنيا كردى * كه به بالاش دماوند صف زيرين بود تندر بانگ تو در گنبد خضرا پيچيد * وه چه فرياد كه صد پرده درو تضمين بود گشت بيدار ز فرياد تو حيدر بابا * قرنها چشم‌به‌راه خلفى چونين بود
هامش
( 1 ) - اشاره به طلسم وهم‌انگيز و هايل زمان و جاودانگى است كه عنكبوت سهمگين زمان در هر گوشهء آن از چنبرهء مار و اژدها تارها تنيده است و تنها طلسم‌شكنانى بسيار معدود موفّق مىشوند اين طلسم را شكسته و در طىّ قرون و اعصار در كالبد فرهنگ بشرى به حيات معنوى ادامه دهند . شايد اين ادّعا نيز تصوّر و توهّمى شاعرانه بيش نباشد !
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 457 | عزيز دولت آبادى