كاروان تو كه از معبر تاريخ گذشت * عنبرين گرد و غبارش همه مشكآگين بود
بار بگشودى و ديديم پس از چندين قرن * حُلّه و نافهءچين و خُتن و ماچين بود
دَرّ يكدانه يتيم است و بهر الف آيد * ليك خرمهره به خروار من و دوجين بود
وادى ايمن ما كوى تو با آتش طور * تين و زيتون تو بار شجر سينين بود « 1 »
جامهاى دوختى از شعر به اندام خيال * كه فلك گفت : زهى ، حدّ بلاغت اين بود
الف ليلى تو سرودى كه به هر ليلهء آن * قصّهاى نغزتر از صد شكر و شيرين بود
انشتن رفت و پيام تو به كرسى بنشست * آفرين گفت به تو هركه حقيقتبين بود « 2 »
اشك و هوى تو ازين غار بدان قاف رسيد * تا به عُزلتگهِ نيما كه در آن پرچين بود « 3 »
شعر تو ، ساز صبا ، نغمهء اقبال آذر * دولت شعر و هنر را ابدى تضمين بود
شيوهء شعر تو را ديدهوران سنجيدند * دُرّ نوباوه كه دُرجش صدف ديرين بود
هامش
( 1 ) - رجوع شود به سورة التين ( سورهء 95 ) و سورهء المؤمنون ( س 23 ، آيهء 20 )
( 2 ) - « پيام به انشتن » از زيباترين و بكرترين آثار شهريار است . آرى انيشتين و بقول شهريار « پير حكمت داناى مغرب » رفت ولى موضوع پيام شهريار كه از سلطان رياضى و فيزيك خواسته بود نبوغ خود به كار التيام زخم انسان و رفع اين خطر بكند و در مدت چندين دهه اساسىترين مسئله جهانى بوده ، ظاهرا اندكاندك به كرسى مىنشيند .
( 3 ) -نيما غم دل گو كه غريبانه بگرييم * سر پيش هم آريم و دو ديوانه بگرييم
من از دل اين غار و تو از قلّه آن قاف * از دل بهم افتيم و به جانانه بگرييم
دوديست درين خانه كه كوريم ز ديدن * چشمى به كف آريم و به اين خانه بگرييم