خلعت سلطنتت روز ازل بخشيدند * فال حافظ چو طراز حلَلِ زرين بود « 1 »
مركب راهروان بود به تاريكىها * گرچه اشعار تو چون خواب سحر نوشين بود
رودكى اول و انجام تو بودى در شعر * جز تو نيما و بهار و سخن پروين بود
ديگران زينت اوراق معانى بودند * نام نامى تو سرلوحهء اين تزيين بود
ز اوّلين شعر گرفتى لقب « مفخر شرق » « 2 » * بىدقت باديه نارفته همه فرزين بود
پريان خوان تو چيدند به ديوان غزل * چه چراغى كه چو جادوى علاء الدّين بود
پارسى ، تركى و تازى همه در دست تو موم * كلك جادوى تو از اين همه گوهرچين بود
فخر ايران شدى و چشم حسودانت كور * پارسى تيغت و تركى به كَفَت زوبين بود
زير ران ابلق و شمشير و سنانت بُرّان * بابكى بودى و خصمت به خدا افشين بود « 3 »
گوشه عُزلت عنقا بگزيدى چندى * گرچه ايّام تو عصر اتُم و ماشين بود
ما ندانيم چهها رفت درين سير و سلوك * عشق بالوپر و جولانگهت آخر دين بود
هامش
( 1 ) - به تصريح مكرر خود شهريار لقب و تخلص « شهريار » را حافظ به او بخشيده است ، با اين بيت فرخندهفال :غم غريبى و غربت چو برنمىتابم * به شهر خود روم و شهريار خود باشممقصود اينست كه شهريارى و سلطنت شهريار بخشش ازلى و مرحمت الهى بوده و تصويب و فال حافظ زينت و طراز آن حلّه و خلعت خداداد محسوب مىشود .
( 2 ) - ملكالشعراء بهار در مقدمهء نخستين دفتر اشعار شهريار در حدود سال 1310 هجرى شمسى او را « نه تنها افتخار ايران بلكه افتخار عالم شرق » تلقّى كرده است .
( 3 ) - اشاره به غدر و خيانت افشين است .