گيسوان او چون ملك به حال پرواز درآمده است . آب خواستن عاشق از معشوق و اضطراب درونى وى و نيز لبخند مهرآميز دختر كه نور اميد و نشاط پراكنده است دو بيت 16 و 17 را از نگرانى و شادى سرشار كرده است . تشبيه آب نوشيدن از سبوى دختر زيبا به منظره « سيمبر ساقى » كه ساغر به خماران مىبخشد ، با توجه به همه كيفيّات منسوب به باده و ساغر و ساقى در شعر فارسى ، به اين حادثهء عادى آب و رنگى بسيار شاعرانه بخشيده است ، خاصّه با آمدن بيت بعد : تشنگى سيرىناپذير از جام وصل گلعذاران . . .
اين تابلو زنده و زيبا و يادكرد آن شب ماهتاب و مناظر خيالانگيز و دلكش آن و مهربانى و دلنوازى دختر دهقان ، مقدمهاى است براى نمايش گوشهاى از عوالم زيبايى جوانى كه اينك شاعر آن را پشت سر گذاشته و در روزگار پيرى از ان خاطرات با حسرت ياد مىكند . ( چشمه روشن ، ص 635 - 642 )
* بعد از رحلت استاد ، سوكنامههايى به نظم و نثر نوشته شد كه از بين آنها قصيدهء غراى استاد منوچهر مرتضوى با شرح پارهيى از ابيات كه خود روشنگر ترجمهء حال « آخرين سلطان عشق » : شهريار شيرين سخن است انتخاب و تيمّنا به دوستداران ادب فارسى تقديم مىشود :
شهريارا بگشا پنجره « 1 »
گرچه امسال هم آرامش فروردين بود * هفتسين نيز سر سفرهء ما غمگين بود
شهريارا چه حديثى است كه از سينه و سوز * هفتسين تو به نوروز همين يك سين بود
لب فروبست اگر اشك و نگاهش گوياست * موم در دست قضا گشت اگر رويين بود
هامش
( 1 ) - پيش از ظهر دوازدهم فروردينماه 1367 هجرى شمسى براى آخرين بار به زيارت و عيادت شهريار رفتم در خانهء دخترش در بستر بيمارى افتاده بود . آهسته و نالان گفت : آمدى ؟ گريستم و خاطرات شيرين سى و چند سال دوستى و احساس تلخ وداع ادبى را به زبان اشك گفتيم و شنيديم . شهريار را به تهران بردند و پيكر بىجانش را به تبريز بازگرداندند . هفت بيت پراكنده از اين غمنامه و قصهء پرغصّه همان روز هنگام رفتن به ديدار شهريار در راه از جوشش درون تراوش نمود كه در حضورش زمزمه كردم ، و همان شب فراديش تكميل شد ولى ديگر او را نديدم تا همه را برايش بخوانم . . .