تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 447

مساهمون:

ص٤٤٧

حالا چرا

آمدى ، جانم بقربانت ولى حالا چرا * بىوفا حالا كه من افتاده‌ام از پا چرا نوشداروئى و بعد از مرگ سهراب آمدى * سنگدل اين زودتر مىخواستى حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فرداى تو نيست * من كه يك امروز مهمان توام . فردا چرا نازنينا ما بناز تو جوانى داده‌ايم * ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا شور فرهادم به پرسش سر به زير افكنده بود * اى لب شيرين جواب تلخ سربالا چرا اى شب هجران كه يكدم در تو چشم من نخفت * اين‌قدر با بخت خواب‌آلود من لالا چرا آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مىكند * در شگفتم من نمىپاشد ز هم دنيا چرا در خزان هجر گل اى بلبل طبع حزين * خامشى شرط وفادارى بود غوغا چرا شهريارا بىحبيب خود نمىكردى سفر * اين سفر راه قيامت مىروى ، تنها چرا

ره‌آورد شيراز

هركه چون زهرهء شبگرد ، شبانى دانست * در چراگاه فلك ، چشم‌چرانى دانست خط سير و سفرش ، جلوه نمايد ، چون جوى * هركه چون چشمهء رخشنده ، روانى دانست برق ، تا خنده‌زنان مژدهء باران آورد * بر سر كنگره‌ها ، اسب‌دوانى دانست مىكند پيرى ، با عمر ابد پاياپاى * گر كسى ارزش ايام جوانى دانست