تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 446

مساهمون:

ص٤٤٦

( حافظ ، خداحافظ )

به توديع تو جان مىخواهد از تن شد جدا حافظ * به جان كندن وداعت مىكنم حافظ خداحافظ ثناخوان توام ، تا زنده‌ام امّا يقين دارم * كه « حقِّ » چون تو استادى نخواهد شد ادا حافظ من از اول كه با خوناب اشك دل وضو كردم * نماز عشق را هم با تو كردم اقتدا حافظ هم از چاهم برآوردى و هم را هم نشان دادى * كه هم حبل المتين بودى و هم نور الهدى حافظ تو صاحب خرمنى و من گدايى خوشه‌چين امّا * به انعام تو شايستن نه حدّ هر گدا حافظ بشعرى كز تو در آغاز عشق كودكى خواندم * به گوش جان هنوزم از خدا آيد ندا حافظ به روى سنگ قبر تو نهادم سينه‌يى سنگين * دو دل باهم سخن گفتند بىصوت و صدا حافظ در اينجا جامهء شوقى قبا كردن نه درويشى است * تهى كن خرقه‌ام از تن كه جان بايد فدا حافظ تو عشق پاكى و پيوند حسن جاودان دارى * نه حُسنت انتها دارد نه عشقت ابتدا حافظ سخن را گر همه يك جملهء دستورى انگاريم * تو و سعدى خبر بوديد و باقى مبتدا حافظ هرآن‌كو زنگ غم دارد بدل از غمزهء خوبان * تو بزدايى غمش از دل به سازى غم‌زدا حافظ مگر دل مىكنم از تو بيا مهمان به راه انداز * كه با حسرت وداعت مىكنم حافظ خداحافظ