تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 442

مساهمون:

ص٤٤٢
اى فلك آخر ، دل « شورى » ز پا انداختى * هيچ دارى در جهان يك خانه‌ويرانى چو من
از رباعيات اوست :
اى دوست صفا خوش است مستيز و بيا * گر يار نيايد اى اجل تيز بيا يا وصل كند دواى درد غم عشق * يا مرگ ، اجل مپاى و برخيز و بيا
* * *
از بهر سكندر از پس آن زحمات * قسمت نشد آب زندگى در ظلمات هندو بچه را نگر چه با خودكامى * آسوده غنوده در لب آب حيات
* * *
نقاش ازل كه چشم و ابروى تو ساخت * از خال تو در چهره سپندى انداخت آن مجمر افروخته چون شعله كشيد * عالم همه سوخت ، خشك و تر را نشناخت
از ساقىنامهء 59 بيتى اوست :
بيا ساقى آن آب عناب‌گون * بده كز غمم گشت دل پر ز خون كه يكدم غم از سينه زايل كنى * به دل سورت درد باطل كنى بگيريم جامى به دست ادب * رهيم آنگهى چندگه از تعب
( ديوان شورى بخشايشى - نشريهء دانشكدهء ادبيات تبريز ، شمارهء 2 ، سال 12 ، ص 237 - 244 - « مقالهء نگارنده » - فهرست كتابخانه ملى تبريز ، ج 2 ، ص 588 )
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 442 | عزيز دولت آبادى