اى فلك آخر ، دل « شورى » ز پا انداختى * هيچ دارى در جهان يك خانهويرانى چو من
از رباعيات اوست :
اى دوست صفا خوش است مستيز و بيا * گر يار نيايد اى اجل تيز بيا
يا وصل كند دواى درد غم عشق * يا مرگ ، اجل مپاى و برخيز و بيا
* * *
از بهر سكندر از پس آن زحمات * قسمت نشد آب زندگى در ظلمات
هندو بچه را نگر چه با خودكامى * آسوده غنوده در لب آب حيات
* * *
نقاش ازل كه چشم و ابروى تو ساخت * از خال تو در چهره سپندى انداخت
آن مجمر افروخته چون شعله كشيد * عالم همه سوخت ، خشك و تر را نشناخت
از ساقىنامهء 59 بيتى اوست :
بيا ساقى آن آب عنابگون * بده كز غمم گشت دل پر ز خون
كه يكدم غم از سينه زايل كنى * به دل سورت درد باطل كنى
بگيريم جامى به دست ادب * رهيم آنگهى چندگه از تعب
( ديوان شورى بخشايشى - نشريهء دانشكدهء ادبيات تبريز ، شمارهء 2 ، سال 12 ، ص 237 - 244 - « مقالهء نگارنده » - فهرست كتابخانه ملى تبريز ، ج 2 ، ص 588 )