تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 439

مساهمون:

ص٤٣٩
كى روا دارد كه مرد بىكسى * بوده باشد دستگير هر خسى
در قصيده ( 80 بيتى ) ظاهرا به علت رنجش از بىاعتناييها ، امير نظام گروسى را هجو كرده است قسمتى از آن چنين است :
شكست ساغر مينا بريخت صاف زلال * بساط درد بچيدند در شكسته سفال گسيخت حلقهء عشاق شمع راز وثاق * گرفت خيل رقيبان خيره دور جمال بهار خيمهء خضرا برون كشيد ز دشت * خزان ز شيده‌سرا پرده زد به طرف جبال فسرد برگ گل از جور باغبان در باغ * نمود خار پى عندليب تيز نصال شقايق از كنف كوه رفت داغ به دل * نماند غير سيه سنگ در فضاى تلال ببست نرگس شهلا به باغ چشم اميد * گشاد دست جفا اندر او دبور و شمال پريد بلبل دستان‌سرا ز ساحت گل * كشيد بوم زبون نغمه در غصون نهال وداع كرد قد سرو را تذور به درد * به باغ زاغ درون شد ببست عقد وصال امير چرخ ببرد از كناره لشكر نور * گرفت تا به كران از كران سپاه ظلال نهان شد از نظر خلق طلعت خورشيد * فتاد در كف خفاش جلوه‌گاه ليال نشست مشعل بيضافشان چرخ ز پاى * كشيد شعله به ظلمتگه زمانه ذبال گرفت دامن عزلت جم از خلافت ملك * سياه ديو از او تكيه زد به تخت جلال به صيدگاه اسد حمله ساز شد ثعلب * شغال نحس عوا مىكند به جاى شبال به اوج قصر سعادت كه بود جاى هماى * نشست كركس مردارخوار ريخته بال مريض ملك به تدبير چون نشد لايق * طبيب رفت و كشيدش مرض به داء عضال به كار دولت و دين فعل لازم است و عمل * برفت فعل و از آنها نماند جز اقوال نهفت شرم و حيا چهره در نقاب خفا * بذى و خبث برون كرد از تتق اشكال برفت صدق و صفا از ميانه با غم و درد * گرفت شعبده و شيد در زمانه مجال دريغ بود صديق نكونهاد كه رفت * اگرچه آن قدر از وى نشد مرا خوش‌حال دريغ پايهء قدرش كه سست رفت از جاى * دريغ سايهء مهرش كه گشت زود زوال به جاى او به سر مسند امارت ملك * نگاشتند يكى نقش اشتر جلّال چنان رسيد بدين شهر گو كه رستم يل * چنان پريد بدين ملك گو كه گربهء زال برفت دامن صبر از كفم ز ضجرت دل * برو صبا ز منش كن به اين طريق سؤال