تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 441

مساهمون:

ص٤٤١
هم خواب مىندارد چشمم به شام هجران * بلكه به خوابم افتد چشمى به ماه رويت دانم اگر به جانى بر تو نظر توان كرد * پايى نمىنشينم از راه جستجويت در بزم خون بگريد از حسرت لب تو * بعد از هلاك خاكم گردد اگر سبويت « شورى » نبود خرم در وصل از جمالت * خوش مىگذشت ليكن روزش به هاىوهويت
* * *
هست يا رب در جهان امروز حيرانى چو من * دست از جان شسته‌يى ، برگشته دورانى چو من دربه‌در افتاده‌يى چون من ، دل از كف داده‌يى * سينه‌پرخون‌گشته‌يى ، يا ديده گريانى چو من كس نبوده همچو من در رشتهء محنت اسير * كس نداده بر كف غمها گريبانى چو من نى دريده غنچه را چون جامهء صبرم قبا * نى خميده قامت ابروى جانانى چو من نى پريده رنگ از رخسار برگى در خزان * نى كشيده بلبلى ز آن برگ افغانى چو من نى به فرياد آمده قمرى چو من در شاخ سرو * نى به گل پا از تحير سرو بستانى چو من نى سر اندر دوش دارد سنبلى چون من به باغ * نى به خود پيچيده اندر راغ ريحانى چو من داشت گر مجنون ز عشق يار سر بر دشت و كوه * بسته بر رويش نشد راه بيابانى چو من
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 441 | عزيز دولت آبادى