دريغا كه پردهنشينان راز * نرفتند جايى كه آيند باز
بر آن خاك فرياد كردم بسى * به گوشم نيامد جواب كسى
گذشته چنان شد كه گويى نبود * رود نيز آينده چون رفته زود
پس و پيش اين راه چون اندكيست * رونده اگر پيش ، اگر پس يكيست
ندانيم از اينجا كجا مىرويم * چرا آمديم و چرا مىرويم
ز انديشه خون شد جگرها بسى * ولى حل نكرد اين معمّا كسى
بيا ساقى آن بكر پرشور را * بيا ساقى آن مست مستور را
به من ده كه عقلش به كابين دهم * از اين گوژپشت جهان وا رهم
( تذكرهء ناظم ( نسخهء عكسى ) - لطائف الخيال ( عكسى ) - روز روشن ، ص 342 - دانشمندان آذربايجان ، ص 191 - 192 - الذريعة ، ج 9 ، ص 513 تذكرهء پيمانه ، ص 254 - 256 )
شريف تبريزى
از سخنوران معروف سدهء دهم هجرى قمرى تبريز و از جملهء شاگردان مولانا لسانى شيرازى ( متوفى 941 ) است به صفاى ذهن و ذكاى طبع از شاعران زمان خود ممتاز بوده و در هجوگويى مهارت بيشتر داشته و نيش قلمش حتى خاطر استادش را نيز آزرده ساخته است . داستان « سهو اللسان » او در تذكرهها نقل شده است .
سام ميرزاى صفوى كه از معاصران شريف بوده دربارهء وى چنين نوشته است :
« شريف تبريزى شرافت سخنانش از ديوانش معلوم مىگردد و طراوت كلماتش در طى كلام فصاحت آياتش مفهوم مىشود و در شعر از جملهء شاگردان مولانا لسانى است اگرچه در شعر نسبت به مولانا از او بىروشى سر زده و نسبت شعرى چند بىمعنى به او كرده و نام آن « سهو اللسان » نموده اما سوگند به غلاظ و شداد مىخورد كه اين معنى به اغواى جمعى مفتن كه عقل در وادى ايشان حيرتى دارد سمت ظهور يافت اميد كه روح پرفتوح مولانا نيز از او اين معذرت بپذيرد . آخر در سنهء 956 در حينى كه من در دار الارشاد اردبيل بودم بدانجا آمد و در وباى عامى كه در آنجا واقع شده بود از پاى درآمد و دست تعلقات از دامن حيات گسست و روح شريف به حظيرهء قدس پيوست و مضمون اين بيت به ادا رسانيد :