از همه خوبان ، گل باغ بهشت * داشت يكى دختر نيكوسرشت
زهره جبينى كه به يغماگرى * برده گرو از مه و از مشترى
سورهء و الشمس مه روى او * آيت و الليل دو گيسوى او
غمزه به فن رهزن صنعان ز دين * عشوه به تن معجز روح الامين
تا در احوال باباكوهى گويد :
رفت به كوه او به سه سال تمام * شد لقبش كوهى و باباش نام
اين مثنوى چنين پايان مىپذيرد :
« رامى » اگر عاشق صادقدلى * نى چو حريفان دغا غافلى
خيز و به كف دامن همت بگير * در قدم اهل حقيقت بمير
در اين غزل نيز « رامى » تخلص كرده است :
اى عشق تو برهم زده كاشانهء ما را * آراسته آيين غمت خانهء ما را
اى باد پريشان مكن آن سلسلهء زلف * زين بيش مرنجان دل ديوانهء ما را
از دولت سوداى تو افسانهء شهريم * كس نيست كه گويد به تو افسانهء ما را
اين طرح كه غم در دل ويران من افكند * درهم شكند كلبهء ويرانهء ما را
از خون جگر شد قدح ديده لبالب * اى شوخ ببين ساغر و پيمانهء ما را
از بخت سيه بين كه بشد عمر و نيفروخت * يك شب مه رخسار تو كاشانهء ما را
« رامى » چه توان كرد كه آن شمع دلافروز * پروانه كند سوخته پروانهء ما را
بدينترتيب معلوم مىشود كه وى در شعر ، هم « رامى » و هم « شرف » تخلص مىكرده است .
از اشعارى است كه در مدح فخر الدّين محمد الماسترى وزير شروان گفته است :
دم صبح اگر نفسى زند ز دو زلف آن صنم ختا * پس از آن دمى دگر ار زند ز سواد او نبود خطا
من از آن روم به هواى او ز پى صبا چو غبار ره * كه غبار من نبرد كسى به هواى او بهجز از صبا
ز كمر چنين كه ميان او ز زر و گهر نكند هوس * چه عجب اگر كمرى كند ز دو ساعد شه كان عطا