و گر او نظر به سها كند فلكى شود كه ز بهر او * نظر فلك همه آن بود كه نظر كند به فلك سها
نجهد عدو ز مصاف تو كه به پيش تو ننهد جبين * نكشد سرى ز كمند تو كه ز تيغ تو نخورد قفا
از غزليات اوست :
ندانم از چه سبب چشم يار عين بلاست * كه زلف و خال خوشش دام و دانهء دل ماست
دلم هميشه ز مهر دهان او تنگ است * قدم ز ابروى پيوستهاش هميشه دوتاست
شنيدهام كه به سالى شبى بود يلدا * شب مرا زچهرو در مهى دو شب يلداست
رهين آن لب لعلم كه بندهاش لؤلؤست * غلام آن خط سبزم كه عنبرش لالاست
به پيش سنبل پرچين عنبرافشانى * ز مشك اگر سخنى گويم آن حديث خطاست
چو موى او شب عمرم بسر رسيد هنوز * سر از خيال سر زلف او پُر از سوداست
« شرف » به وعدهء خوبان به باد نتوان رفت * كه هر نفس كه زدى بىنگار ، باد هواست
( تذكرة الشعراى دولتشاه ، ص 308 - 310 - انيس العشاق - حقايق الحدائق - حدايق الحقائق - تذكرهء شوشتر ، ص 29 - 33 - دانشمندان آذربايجان ، ص 189 - 191 - ريحانة الادب ، ج 2 ، ص 306 - 307 - فهرست كتابخانهء مجلس ، ص 123 - 124 - الذريعة ، ج 9 ، ص 511 - فهرست نسخهها ، ج 3 ، ص 2133 - 2134 ، ص 2149 ؛ ج 4 ، ص 2817 )
شرف تبريزى
شرف زرد از سخنوران اواخر سدهء دهم و اوايل سدهء يازدهم ه . ق . است . مردى خوشفطرت و نكتهسنج بوده به نوشتهء تربيت ، صاحب « عرفات العاشقين » مىنويسد : « در اوايل حال كه مخلص در شيراز بود به وى بسيار صحبت داشتهام و چند بيتى نيز بر سبيل مهازلت به جهت وى گفته الحق وى خالى از دقت طبعى نبود و طالب اشعار بلندرتبهء بسيارى بود و وقتى در يزد به ملا وحشى گفته بود كه اشعار شما اگرچه پخته و بامزه است اما شعرى كه بلند باشد در ميان اشعار شما كمتر است . مولانا وحشى در جواب گفته بودند كه اى بندگان شرف الانام گزى و ريسمانى بايد كه با خود مىداشته باشى تا به آن اندازه به جهت شما بعد از اين شعر بگويم » .
ناظم تبريزى در تذكرهء خود مىنويسد : « اين فقير در قزوين مكرر به ملاقات وى مشرف