رخساره و لب او درد مرا دوا كرد * گلقند آفتابى آخر دواى ما كرد
* * *
بتان هند دوابخش دردمندانند * كه موميايى انسانى اين سياهانند
* * *
شادم ز دلشكستگى خود كه آينه * چون بشكند زياد شود جلوهگاه حسن
نصرآبادى تخلص او را به خطا « سيار » ضبط كرده است .
( تذكرهء نصرآبادى ، ص 308 - 309 - كلمات الشعراء ، ص 47 - تذكرهء حسينى ، 157 - شمع انجمن ، ص 195 - دانشمندان آذربايجان ، ص 178 - 179 كاروان هند ، ج 1 ، ص 534 )
سرهنگ تبريزى
حسن خان از نجباى تبريز بود در سدهء سيزدهم ه . ق . مىزيست . هدايت در مجمع الفصحا مىنويسد : ابا و اجدادش معروف و سلسله ايشان به سردارى و كلانترى مشهور و در خدمتگزارى شاهزادهء مغفور نايبالسلطنه ( عباس ميرزا متوفى 1249 ) ، خان مذكور منصب سرهنگى داشته و شاهزادهء مغفرتپناه نيز با اين طايفه پيوندى فرموده ، نواب اشرف فيروز ميرزاى نصرت الدوله والدهء ماجدهاش از آن سلسله بوده ، سرهنگ را طبعى خوش و گاهى به غزليات مىپرداخته . از اوست :
هركس حرام گفته حلالش نمىكنم * با چون تويى نشستن و خوردن شراب را
* * *
مگرت تازه سر ريختن خون كسى است * كه به زير لحدم زندگى از نو هوس است
چه اسيرىست كه گر باغ بهشتم بدهند * باز با صد هوسم ميل به كنج قفس است
* * *
از خدنگ غمزهء مردافكنت * آنچه من ديدم نبيند دشمنت
* * *
طرههاى پرخم رخسار يارم مىكشد * عاقبت اندر سرِ اين گنج ، مارم مىكشد
* * *