تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 401

مساهمون:

ص٤٠١
محنت نهاده بود به من روى چون ستم * راحت گسسته بود ز من سلك چون قرار شادى كشيده بود ز من پاى چون اميد * غم بسته بود دست مرادم چو روزگار از ناله‌هاى زيرم ، سينه چو ارغنون * وز گريه‌هاى زارم ، دامن چو لاله‌زار در سر هواى غربت و در جان غم وطن * در چشم اشك حسرت و در دل فراق يار كآن آفتاب از درم آمد به نيم‌شب * سرمست و مىپرست و غزل‌خوان و باده‌خوار از چشم مردم افكن و از لب لطيفه‌گو * از غمزه فتنه‌پرور و از زلف مشكبار جانهاى بىدلانش افتاده در يمين * دلهاى بىكسانش افتاده در يسار از هر نگاه چشمش جانها در اضطراب * وز هر شكنج زلفش دلها به زينهار از مشكناب بسته بر آفتاب خط * در خطّ مشك كرده بيجاده را حصار بگشود لعل ناب و گهر ريخت و چه گفت * از درّ لعل‌پرور و ياقوت خوش‌عيار گفت اى يگانه در سخن از گفته‌هاى نغز * غمگين چنين چرايى دم را به ناز دار برخيز و اين غزل را از « سامرى » بخوان * بر سدهء رفيعهء خاقان كامگار
مؤلف « صحف ابراهيم » مىنويسد كه اشعارش مدون است از اوست :
همچو سايه سرو بالايى فكند از پا مرا * شد نصيب افتادگى از عالم بالا مرا
* * *
از تيره‌شب زلف تو مرغى بدرخشيد * آتش به صنم خانهء چين و چگل انداخت دهقان به اميد مدد گريهء من بود * هر تخم به هر دشت كه در آب و گل انداخت
* * *
خونريز نگار من نگار دگر است * دل صيد نمود بس به كار دگر است در معركه چون تيغ دودم بردارد * گويى كه على و ذو الفقار دگر است
* * *
« سامرى » را با تميز كفر و ايمان كار نيست * دانهء تسبيح را در تار زنار آورد
* * *
مرغى به چمن هم‌نفس نالهء من شد * ز آن همنفسى فتنهء مرغان چمن شد
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 401 | عزيز دولت آبادى