تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
نمود و در ميدان سخنورى از اماثل و اقران قصب السبق در ربود . وفور وقوف آن حضرت در فن شعر خصوصا مثنوى به مرتبه‌يى است كه قلم سخن‌آرا در توضيح آن به عجز و قصور معترف است . . . و نظم كتاب « يوسف و زليخا » بر ثبوت اين دعوى برهانى است معين و لطافت ابيات آن مثنوى فصاحت انتما بر ظهور اين معنى دليلى است مبرهن و چون ابيات آن مثنوى آبدار در اكثر عراق و تمامى بلاد آذربايجان و نواحى آن مشهور است و ابيات لطافت‌انگيز آن نظم بحر آثار بر السنهء افواه طبقات جارى و مذكور لاجرم خامهء دو زبان از ثبت آن محروم مانده . . . صادقى نيز در مجمع الخواص مىنويسد : محمود بيگ « يوسف و زليخا » را تتبع كرده و در حقيقت اگر نامش « يوسف و زليخا » نبود آن ابيات شهرت مىيافت . متأسفانه اين اثر نفيس ادبى از بين رفته و در تذكره‌ها به‌طور پراكنده مجموعا 16 بيت از آن به يادگار است به شرح زير :
تعالى اللّه زنا ز خوبرويان * مژه عاشق‌كش و لب عذرگويان كشيدن خنجر مژگان كه برخيز * گشادن غنچهء خندان كه مگريز به ظاهر نقد جان دادن به غارت * نهانى با شفيعان در اشارت به خون‌ريزى شتابان آشكارا * پىِ هر كام كردن صد مدارا به چشمان ستمگر بيم دادن * درِ لطف از لب خندان گشادن به از صد لطف جورى كآن جفاساز * چو گويد رو ، نرفته خواندت باز هزاران جان فداى آنكه جانان * كشد وز خنده پنهانى دهد جان ستم بر چشم و بر لب خنده را راه * عيان در جنگ و پنهان آشتى خواه گهى كز قامت نيكوخصالى * نشانم در رياض جان نهالى دواند ريشه‌ها در استخوانم * بپيچد خوش بر او رگهاى جانم چو در آب و زمينِ جان ناشاد * شود نازك نهالش سرو آزاد به تندى از برم گيرد كناره * شود رگهاى جانم پاره‌پاره
مرحوم دكتر خيام‌پور در مقاله‌يى تحت عنوان اضافاتى بر سلسله مقالات يوسف و زليخا ( نشريه دانشكدهء ادبيات تبريز ، سال 17 ) مىنويسد : در تذكرهء « مخزن الغرائب » تأليف هاشمى سنديلى نيز چهار بيت از مثنوى يوسف و
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 397 | عزيز دولت آبادى