در جلوهگاه اهل نظر خار و گل يكيست * مستى چو شعله از خس و خاشاك كردهايم
آب گهر چكيده ز مژگان نظاره را * هرگه نظر به روى عرقناك كردهايم
شايد شود فريفتهء خطوخال خويش * دامى به راه آينه در خاك كردهايم
* * *
چه نويسم اى جفاجو ز دل خراب بىتو * كه نبوده است كارش بهجز اضطراب بىتو
تو و جلوهها كه هرگز نرسد به يادت از من * من و چشم خونفشانى كه نكرده خواب بىتو
( تذكرهء نصرآبادى ، ص 133 - صبح گلشن ، ص 193 - قاموس الاعلام ، ج 4 ، ص 2487 - دانشمندان آذربايجان ، ص 171 )
سالك تبريزى
در سدهء سيزدهم هجرى قمرى مىزيست و از سخنوران زمان فتح على شاه قاجار بود .
ديوانى دارد قريب به هزار بيت ، و نسخهيى از آن در كتابخانهء شادروان حاجى حسين نخجوانى هست . در وباى سال 1238 تبريز مثنويى سروده كه براى نمونه ابياتى چند نقل مىشود :
فغان كه باز فتاد اندرين خرابآباد * ز حادثات ، وبايى كه كس ندارد ياد
قضا ز كينهء ديرينه آتشى افروخت * قدر بتاخت به دامان و عالمى را سوخت
چو كرد حادثه رو سوى هند و خطهء روم * خراب كرد ، تو گويى شد آشيانهء بوم
دگر چه فتنه گذر سوى ملك ايران كرد * بريده باد زبانم به خاك يكسان كرد
چگونه شرح توان كرد قصهء تبريز * مرا كه برد ز خاطر قضيهء چنگيز