سيمرغ قاف عشقش از بيضه چون برآيد * مرغيست كآشيانش در جسم و جان نگنجد
شكرانه چون گزارم كامروز يار با من * ز آنسان شده كه مويى اندر ميان نگنجد
« نجما » حديث وصلش زنهار تا نگويى * كآن عقل درنيابد ، اندر هان نگنجد .
مؤلف تاريخ گزيده مىنويسد : نجم الدّين زركوب معاصر اباقا خان ( مدت سلطنت 663 - 680 ) بود اشعار خوب دارد . از اوست :
منم زركوب و محصولم ز صنعت * بهجز فريادى و بانگى نباشد
هميشه در ميان زر نشينم * و ليكن هرگزم دانگى نباشد .
در « مونس الاحرار » ترجيعبندى قريب به صد بيت از وى نقل شده است كه اول آن چنين است :
گفتم ز توام وصال باشد * هيهات كجا ، محال باشد .
عمرى كه بود عزيز هركس * چون بىتو بود و بال باشد
سوگند به جان تو كه بىتو * از خويشتنم ملال باشد
بنشينم و با تو راز گويم * غمهاى گذشته باز گويم
از غزلهاى اوست :
دلبران را نه همه جور ، صفا نيز بود * نه همه درد نمايند ، دوا نيز بود
التفاتى بكن از بهر خدا سوى رهى * پادشه را نظرى سوى گدا نيز بود
گر زكاتى بدهى ز آن لب شيرين چه زيان * نيكوان را ز سر لطف عطا نيز بود
گر رهى عاشق بالاى تو شد عيبى نيست * اين متاعيست كه در شهر شما نيز بود