چشمت چو ز سرمه مدّ آهى بكشد * وز كيش جفا تير نگاهى بكشد
مژگان تو عالمى به خون غلطاند * يك خامهء مو شكارگاهى بكشد
* * *
مرا به چهرهء سبزان نظر زياده بود * كه نوخط است رخ سبز اگرچه ساده بود
نهال قدّ تو چون سرو از سرافرازى * به مجلسى كه نشسته است ايستاده بود
* * *
چون دلبرى به زلف و خط يار دادهاند * خط راز حسن بهرهء بسيار دادهاند
* * *
چون تنك ظرفان نه بر اندازه ساغر مىكشم * صد قدح چون شاخ گل يكباره بر سر مىكشم
مىكنم از باده « زاهد » تازه غسل توبه را * حلقه بر بام شراب از خطّ ساغر مىكشم
( تذكرهء نصرآبادى ، ص 120 - 121 - تذكرهء حسينى ، ص 138 - دانشمندان آذربايجان ، ص 162 - الذريعة ، ج 9 ، ص 399 - فهرست كتابخانه دانشگاه تهران ، ج 14 ، ص 3556 - 3558 )
زجاجى تبريزى
از سخنوران سدهء هفتم هجرى قمرى است در « جهانگشاى جوينى » در ذكر احوال و مظالم شرف الدّين خوارزمى كه مأمور ماليات دولت مغول بود چنين مسطور است :
در آن وقت كه آن شقى در تبريز بود جمال الدّين على تفرشى كه يكى است از اكابر عراق ، كه جمعى معارضان او سبب حسد ، يا از روى حقيقت او را به شآمت قدم موسوم كردهاند به دو متصل شد و در افعال و اعمال او معاون گشت . چون در پى او حالت او واقع شد و شرف الدّين خوارزمى بمرد هركسى از اهل عصر در اين باب نظمى تلفيق دادهاند . . . در تبريز شاعرى است او را « زجاحى » گويند اين قطعه را گفته است :
اى مباركقدم جمال على * عالمى گشت شادمان از تو
تا به طوسش برفتى اندر پى * عاقبت هم نبرد جان از تو