ز شوق اينكه شمعى در چمن مستانه مىآيد * ز برگ گل صداى شهپر پروانه مىآيد
* * *
مشهور و خفى چو گنج دقيانوسم * پيدا و نهان چو شمع در فانوسم
القصه در اين چمن چو بيد مجنون * مىبالم و در ترقى معكوسم
* * *
ز كتان نقاب گيرد رخ ماهتاب بىتو * به چراغ روز ماند گل آفتاب بىتو
( تذكرهء نصرآبادى ، ص 388 - 389 - نگارستان سخن ، ص 32 - روز روشن ، ص 292 - دانشمندان آذربايجان ، ص 159 - فهرست نسخههاى خطى ، ج 3 ، ص 1858 ؛ ج 4 ، ص 2771 ؛ ج 5 ص 3798 - تذكرهء پيمانه ، ص 184 - 197 )
رضاى تبريزى
محمد رضا پاشاى تبريزى متخلّص به « رضا » فرزند خواجه امير بيگ زرگر و از سخنوران و رجال سدهء يازدهم هجرى قمرى و از بنى اعمام محمد حسين چلبى است در عباسآباد اصفهان سكنى داشت . در اوايل جوانى همراه پدر خود به روم رفت و به حسب قابليت و قسمت ، پاشاى مصر شد و از اهالى مصر نقصان بسيارى به او رسيد . . . بعد از آن پاشاى حبشه نيز شد . به تاريخ 1034 به مكهء معظمه رفت در آنجا متوطن بود تا وفات يافت . ناظم تبريزى با وى ملاقات و در تذكره خود ( مؤلفهء 1036 ) از او ياد كرده است .
صاحب لطائف الخيال ( مؤلفهء 1076 ) مىنويسد :
« . . . آدمى خوشطبيعت صحبت دوست است در صغر سن پيش از آمدن عثمان پاشا به تبريز همراه والد خود خواجه امير بيگ زرگر به طرف روم افتاد و در آنجا به سعى قابليت و استعداد فىالجمله دخلى در مهمّات ديوانى بهم رسانيده مدتى در مصر صاحب مهم بود در اواخر به سبب فتنهيى كه در مصر بر سر عمال حادث شد فرار به جانب مكهء معظمه نموده و ازآنجا به استانبول رفته خوندگار روم را ملازمت كرد و به حكومت جزيرهء « سواكن » كه ابتداى حدود حبشه است سرافراز گرديد بعد از اندك فرصتى معزول گشت در آنجا اعتكاف عتبهء خير البلاد را غنيمت دانسته ارادهء خدمت خوندگار نكرد » .