در آيينهء ديدهها شرم نيست * به چشم حيا نور آزرم نيست
گل جذبهء حسن ، افسرده است * چراغ دل عاشقان مرده است
ز داغ هوس گرم دعويست عشق * به ظاهرپرستى تسليست عشق
محبت شكسته طلسم ادب * فراموش گرديده اسم ادب
هوس شعلهء فسق افروخته * بتان را مى آبرو ساخته
نه در ظاهرت حسن اميد هست * نه در باطنت جوهر ديد هست
ز جام مجاز آنچنان بيخودى * كه چون اهرمن ديو نفس خودى
بود حسن ، فانوس نور إله * مكن بر وى از پردهسوزى نگاه
نظربازى گلرخان پيشه كن * و ليكن ز گل چيدن انديشه كن
مشو غنچهء حسن را پردهدر * چو خجلت به داغ تاسف نگر
بده ساقى آن نور آزرم شوق * كه از پرتوش چون شوم گرم شوق
به باطن چو بينم به حسن مجاز * دهم شعله را از شرارى گداز
ز جامى كشم بادهء گفتگو * كه هر موج سطريست در شان او
درين گلستان بلبل معنىام * هزار چمنپرور دعوىام
چو پرواز گيرم به بال سخن * رسد وحى جبريل معنى به من
و گرنه چسان قطره عمّان شدى * كجا ذره خورشيد تابان شدى
زبانم بود تيغ و كلكم علم * جهانگير نطقم به سيف و قلم
كسى كو بود منكر ديد من * قلم سازم او را به تيغ سخن
بده ساقى آن شمع افشاى راز * كه برق شبيخون زنم بر مجاز
كنم بحر انديشه را موجزن * شوم جوهرافشان تيغ سخن
بيا ساقى از بادهء شوق دوست * كه صاف رخ مهر سرجوش اوست
فروغى كه در جام هفت اختر است * ز عكس كف ساقى كوثرست
على ولى نور شمع صفات * گل عكس آيينهء حسن ذات
چو از جوهرِ او نزد عشق دم * نشد نسخهء آفرينش رقم
چو رايش نيفراخت چتر ظفر * نشد زه كمان قضا و قدر
چو بر لوح دين نام او نقش بست * طلسم صنمخانه درهم شكست
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 373
مساهمون: عزيز دولت آبادى
ص٣٧٣