تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣
در آيينهء ديده‌ها شرم نيست * به چشم حيا نور آزرم نيست گل جذبهء حسن ، افسرده است * چراغ دل عاشقان مرده است ز داغ هوس گرم دعويست عشق * به ظاهرپرستى تسليست عشق محبت شكسته طلسم ادب * فراموش گرديده اسم ادب هوس شعلهء فسق افروخته * بتان را مى آبرو ساخته نه در ظاهرت حسن اميد هست * نه در باطنت جوهر ديد هست ز جام مجاز آن‌چنان بيخودى * كه چون اهرمن ديو نفس خودى بود حسن ، فانوس نور إله * مكن بر وى از پرده‌سوزى نگاه نظربازى گلرخان پيشه كن * و ليكن ز گل چيدن انديشه كن مشو غنچهء حسن را پرده‌در * چو خجلت به داغ تاسف نگر بده ساقى آن نور آزرم شوق * كه از پرتوش چون شوم گرم شوق به باطن چو بينم به حسن مجاز * دهم شعله را از شرارى گداز ز جامى كشم بادهء گفتگو * كه هر موج سطريست در شان او درين گلستان بلبل معنىام * هزار چمن‌پرور دعوىام چو پرواز گيرم به بال سخن * رسد وحى جبريل معنى به من و گرنه چسان قطره عمّان شدى * كجا ذره خورشيد تابان شدى زبانم بود تيغ و كلكم علم * جهانگير نطقم به سيف و قلم كسى كو بود منكر ديد من * قلم سازم او را به تيغ سخن بده ساقى آن شمع افشاى راز * كه برق شبيخون زنم بر مجاز كنم بحر انديشه را موج‌زن * شوم جوهرافشان تيغ سخن بيا ساقى از بادهء شوق دوست * كه صاف رخ مهر سرجوش اوست فروغى كه در جام هفت اختر است * ز عكس كف ساقى كوثرست على ولى نور شمع صفات * گل عكس آيينهء حسن ذات چو از جوهرِ او نزد عشق دم * نشد نسخهء آفرينش رقم چو رايش نيفراخت چتر ظفر * نشد زه كمان قضا و قدر چو بر لوح دين نام او نقش بست * طلسم صنمخانه درهم شكست