تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
به ذرات عالم مىرنگ و بوست * گل نشئهء كل اشيا ازوست به هر ذره طورى از آن نور هست * به هر قطره‌اى شور منصور هست خيالش چو صورت نگارى كند * به هر ذره آيينه‌دارى كند بده ساقى آن جام سرجوش عشق * كزو مغز عقلست در جوش عشق زلالى كه چون قطره‌انگيز شد * ازو جام ايجاد لبريز شد زمانى كه عالم هيولى نداشت * به حسن خود و عشق خود جلوه داشت ( كذا ) چو نورش به مرآت انسان فتاد * در فيض بر روى عالم گشاد چو باران فيضش به نيسان رسيد * گهرهاى رحمت به انسان رسيد سخن‌سنجى عالم فيض اوست * و گرنه كرا قدرت گفتگوست به بزمى كه مطرب برآرد نوا * به آهنگ دستش دهد دف صدا يقين دان كه اين بحر گوهر سخن * به تحريك دستى بود موج‌زن و گرنه كجا جسم گويا شدى * محيط عناصر گهرزا شدى يكى هست در پردهء روزگار * كه حسن‌آفرين است و صورت‌نگار چه در حيرتى ؟ چشم دل باز كن * نگاهى در آيينهء راز كن ترا كرده لوح ظهورات خود * كه ظاهر كند جوهر ذات خود تو كم‌ظرف مست مى غفلتى * چو آيينه در ديد كم‌همتى به هر قطره بحرى بود موج‌زن * تو صد بحرى و از هوس موج‌زن دل عارفان جام گيتىنماست * نهانخانهء گنج حسن خداست چو پروانه جان را به دعوى مسوز * چو خورشيد از خويشتن برفروز گهر زان بود عزتش جاودان * كه از آبرو پرورد استخوان تجلى به دل بين چه جويى ز دور * كه دل طور و عكسش بود شمع طور طلب را گل صبر ايوب كن * به خود بنگر و جذب مطلوب كن چو خود را شناسى خدابين شوى * به گلزار تحقيق گلچين شوى چه شد زادهء نار و باد و گلى * ببين كشت صنع كرا حاصلى پى چهره‌افروزى عكس او * چو آيينه از صيقل آبرو جلايى بده لوح ادراك را * پس آنگه ببين جوهر پاك را
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 371 | عزيز دولت آبادى