به ذرات عالم مىرنگ و بوست * گل نشئهء كل اشيا ازوست
به هر ذره طورى از آن نور هست * به هر قطرهاى شور منصور هست
خيالش چو صورت نگارى كند * به هر ذره آيينهدارى كند
بده ساقى آن جام سرجوش عشق * كزو مغز عقلست در جوش عشق
زلالى كه چون قطرهانگيز شد * ازو جام ايجاد لبريز شد
زمانى كه عالم هيولى نداشت * به حسن خود و عشق خود جلوه داشت ( كذا )
چو نورش به مرآت انسان فتاد * در فيض بر روى عالم گشاد
چو باران فيضش به نيسان رسيد * گهرهاى رحمت به انسان رسيد
سخنسنجى عالم فيض اوست * و گرنه كرا قدرت گفتگوست
به بزمى كه مطرب برآرد نوا * به آهنگ دستش دهد دف صدا
يقين دان كه اين بحر گوهر سخن * به تحريك دستى بود موجزن
و گرنه كجا جسم گويا شدى * محيط عناصر گهرزا شدى
يكى هست در پردهء روزگار * كه حسنآفرين است و صورتنگار
چه در حيرتى ؟ چشم دل باز كن * نگاهى در آيينهء راز كن
ترا كرده لوح ظهورات خود * كه ظاهر كند جوهر ذات خود
تو كمظرف مست مى غفلتى * چو آيينه در ديد كمهمتى
به هر قطره بحرى بود موجزن * تو صد بحرى و از هوس موجزن
دل عارفان جام گيتىنماست * نهانخانهء گنج حسن خداست
چو پروانه جان را به دعوى مسوز * چو خورشيد از خويشتن برفروز
گهر زان بود عزتش جاودان * كه از آبرو پرورد استخوان
تجلى به دل بين چه جويى ز دور * كه دل طور و عكسش بود شمع طور
طلب را گل صبر ايوب كن * به خود بنگر و جذب مطلوب كن
چو خود را شناسى خدابين شوى * به گلزار تحقيق گلچين شوى
چه شد زادهء نار و باد و گلى * ببين كشت صنع كرا حاصلى
پى چهرهافروزى عكس او * چو آيينه از صيقل آبرو
جلايى بده لوح ادراك را * پس آنگه ببين جوهر پاك را
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 371
مساهمون: عزيز دولت آبادى
ص٣٧١