مرا بر شعور تو سوزد جگر * كه نورىّ و دارى به ظلمت نظر
و گرنه درين بحر خورشيد جو * به جويائى گوهر صنع او
به مرآت ذرات چون بنگرى * به هر ذره بينى صف محشرى
اگر جذر دريا ، اگر مد جوست * ز هر جادهء موج راهى به اوست
به ساحلنشينان صلايى بزن * ز خس كم نيى دست و پايى بزن
ترا هر محالى كه حايل بود * به راه طلب گرد منزل بود
چو آلايشت از هوس پاك شد * توانى چو عيسى بر افلاك شد
بده ساقى آن شعلهء شيدسوز * كه زاهد گدازست و عارففروز
كزو برفروزم شبستان دل * كه از تيرگيهاى زهدم خجل
اگر بىسوادم سواد بصر * رساند مرا تا به نور نظر
درين بحر پرآتش شعله اوج * بود علم رسمى خس روى موج
كسى كو سخنسنج معنى شود * زباندان علم لدنّى شود
برِ رمزدان لا و الا يكيست * شفا و اشارات و ايما يكيست
بسا منطقى كو ز دود چراغ * بود چون قلم خشك و تيره دماغ
كه از نور معنى بود بىخبر * ز خفاش باشد سيهديدتر
ز علم رياضى و هيئت چه سود * چو ناقص سوادى به علم وجود
به عالم قضا آنچه انگيخته * به اجزاى جسم تو آميخته
چو از هم درد پردههاى حجاب * وجودت محيطست و گردون حباب
برآ از شبستان خواب و خيال * پى ديدن خويش چشمى بمال
طلسم وجود تو گنجينههاست * ولى مار نفست در او اژدهاست
نپيچى چو آن مار را سر به رنج * بود قفل در ديدهات لوح گنج
چو بيرون نيايى ز پندارها * چو موى از مسامت دمد مارها
نگردد اگر صاف آيينهات * ز هر موى نيشى است در سينهات
بده ساقى آن بحر ساحل بلور * كه هر قطرهء اوست طوفان نور
كز آلايش شعلهء آبرو * چو خورشيد روشن شوم موبهمو
فغان كز مىِ آرزوى محال * كه صافش حرامست و كيفش و بال
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 372
مساهمون: عزيز دولت آبادى
ص٣٧٢