تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 372

مساهمون:

ص٣٧٢
مرا بر شعور تو سوزد جگر * كه نورىّ و دارى به ظلمت نظر و گرنه درين بحر خورشيد جو * به جويائى گوهر صنع او به مرآت ذرات چون بنگرى * به هر ذره بينى صف محشرى اگر جذر دريا ، اگر مد جوست * ز هر جادهء موج راهى به اوست به ساحل‌نشينان صلايى بزن * ز خس كم نيى دست و پايى بزن ترا هر محالى كه حايل بود * به راه طلب گرد منزل بود چو آلايشت از هوس پاك شد * توانى چو عيسى بر افلاك شد بده ساقى آن شعلهء شيدسوز * كه زاهد گدازست و عارف‌فروز كزو برفروزم شبستان دل * كه از تيرگيهاى زهدم خجل اگر بىسوادم سواد بصر * رساند مرا تا به نور نظر درين بحر پرآتش شعله اوج * بود علم رسمى خس روى موج كسى كو سخن‌سنج معنى شود * زبان‌دان علم لدنّى شود برِ رمزدان لا و الا يكيست * شفا و اشارات و ايما يكيست بسا منطقى كو ز دود چراغ * بود چون قلم خشك و تيره دماغ كه از نور معنى بود بىخبر * ز خفاش باشد سيه‌ديدتر ز علم رياضى و هيئت چه سود * چو ناقص سوادى به علم وجود به عالم قضا آنچه انگيخته * به اجزاى جسم تو آميخته چو از هم درد پرده‌هاى حجاب * وجودت محيطست و گردون حباب برآ از شبستان خواب و خيال * پى ديدن خويش چشمى بمال طلسم وجود تو گنجينه‌هاست * ولى مار نفست در او اژدهاست نپيچى چو آن مار را سر به رنج * بود قفل در ديده‌ات لوح گنج چو بيرون نيايى ز پندارها * چو موى از مسامت دمد مارها نگردد اگر صاف آيينه‌ات * ز هر موى نيشى است در سينه‌ات بده ساقى آن بحر ساحل بلور * كه هر قطرهء اوست طوفان نور كز آلايش شعلهء آبرو * چو خورشيد روشن شوم موبه‌مو فغان كز مىِ آرزوى محال * كه صافش حرامست و كيفش و بال