يا جان بستان يا كه در اين معركه جان ده
( به قرن بيستم )
اى بيستمين عصر جفاپرور منحوس * اى آبدهى وحشت و تمثال فجائع
برتاب ز ما آن رخ آلوده به كابوس * ساعات سياهت همه لبريز فجائع
ديدار تو مدهشتر از انقاض مقابر * شالودهات از آتش و پيرايهات از خون
هرآن تو با ماتم صد عائله مشحون * از جور تو بنيان سعادت شده باير
زاين مذبح خونين كه به گيتى شده بر پا * روح مدنيت شده آزرده و مجروح
خونها كه به هر ناحيه ناحق شده مسفوح * بر ناصيهى عصر هنر لكهى سودا . . .
نفرين به تو ، اى عصر فريبنده و غدار * لعنت به تو ، اى خصم بشر ؛ دشمن عمران
اى بوم ، فروكش نفس ، اى داعى خسران * زاين پس مشو اندر پى ويرانى آثار
آن روز كه زادى ، چه نويدى كه ندادى ؟ * امروز كه رستى ، تو ز خون يكسره مستى
زينسان كه تو ره بسپرى ، اى آفت هستى * فردا به وجود آرى يك تلّ رمادى