خوشا دمى كه خراب از شراب ناب شويم * بنا بر آب گذاريم تا خراب شويم
طريق حكمت آن است تا فلاطونوار * ميان خم بنشينيم تا شراب شويم
* * *
گفت راه عشق من پيما به سر گفتم به چشم * گفت در گام نخست از سر گذر گفتم به چشم
گفت اگر باشد به وصل من هنوزت چشم داشت * بايد از عالم كنى صرفنظر گفتم به چشم
گفت اگر سوداى حق دارى چو « حيرت » در رهش * چشم پوش از نفع و ضر ، از خير و شر گفتم به چشم
* * *
با زلف بتى بلند و پست آمدهايم * آزاد ز قيد هرچه هست آمدهايم
از كعبه خداپرست آيند همه * جز ما كه ز كعبه بتپرست آمدهايم
( دانشمندان آذربايجان ، ص 127 - ريحانة الادب ، ج 1 ، ص 298 - الذريعة ، ج 9 ، ص 274 - 275 - سخنوران نامى معاصر ، ج 3 ، ص 92 - 95 مجلهء آينده سال 16 ، ص 805 - 812 )
خاتمى تبريزى
از شاعران سدهء نهم و روزگار سلطان يعقوب آققويونلو ( 883 - 896 ) است از اوست :
كاكل به شانه مىزند آن دلستان من * مىپرورد بلاى سيه بهر جان من
( ترجمهء مجالس النفائس ، ص 308 - الذريعة ، ج 9 ، ص 277 )
خاتمى تبريزى
از شاعران سدهء دهم هجرى قمرى است به كتابفروشى اوقات مىگذرانيد . اين مطلع در جواب درويش دهكى « 1 » قزوينى از اوست :
هامش
( 1 ) - مطلع درويش دهكى چنين است :