مرتعش مىشود . به شرط اينكه موعظه نكند حق ورود و اقامت دارد . ولى مرحوم خلد آشيان آقا سيد على اكبر مجتهد تفريشى اعتنايى به اين منع و مزاحمت ننموده مسجد خود را تفويض و در اعلى درجه ترويج و تأييد كرد ، رحمة اللّه تعالى .
در مواعظ تهران خيلى بىپرده و عريان حرف مىزدم . قواعد عدل و فوائد مشروطه را گوشزد خواص و عوام مىكردم . همهوقت انذار تبعيد و اخطار تهديد مىرسيد يكدفعه خواستند به كرمان و حرمان تبعيد شوم غيرتمندى حجة الاسلام طباطبائى آقا سيد محمد دامت بركاته باعث جنبش اهل طهران شد . از يك منزلى معاودت كردم . چندى ديگر شبانه خواستند با سواره و پياده دور خانهء بنده را احاطه و دستگير نمايند به سفارت سنيهء عثمانى توسل و تحصن كرده با تأمينات رسميه بيرون آمدم . خداوند ديگر ننمايد .
در هنگام آن هنگامه كه محمد على ميرزا ، سوء سريرت و خبث سجيت خود را بىپرده كرد .
مسجد و مجلس را مهدوم ، علما و امرا و وكلاى معدلتخواه را به انواع عقوبت گرفتار كرد .
همان روز دور خانهء بنده محصور قزاق بود . اسب و كالسكه و فروش بيرونى را يغما كردند . چون قصد هجوم به اندرون داشتند به حفظ ناموس از خانه بيرون آمده به منزل حاجى حسين ميرزا حشمة السلطنه رفتم كه با بنده يار و نعم الجار و بر خلاف غالب بنى اعمام شاهزادهء مشروطهخواه از همه جا آگاه است . قزاقى از بالاى بام بنده را هدف گلوله خواست « قتل اين خسته به آن تير چو تقدير نبود » تير آن خطاكار اصابه ننموده از همان خانه سر و پاى برهنه مسلوب العمامة و الردا با دست بسته به موقف لياخف آوردند . حكم كرد به باغ شاه ببرند و در حضور مركز استبداد محكوم به اعدام شدم .
نمىتوان گفت كه از مأمورين رذالتپيشه چه صدمات بيرون از انديشه ديدم . چون در ايام توقيف در باغ شاه رسالهء بديعالمقالهاى به اسم « خطرات النفس و ثمرات الحبس » ثبت خاطر كردم و اكنون ضبط دفاتر اطالهء اين عجاله را بىلزوم مىبينم فقط محض جلب رقت و استرحام دوستان روحانى و برادران ايمانى اين قصهء هائله و غصهء روحفرسا را اخطار مىكنم . در ورود اين همه شدائد از خوف و جوع و نقص اموال و انفس خوشوقتى داشتم كه ثمرات وجودم مصون و مأمون ماندهاند خود را تفديهء آنان كردهام .
بدبختانه پس از رهائى از زنجير استبداد كه به خانهء ويرانه آمدم معلوم شد اعز ثمرات وجودم يگانه فرزند هوشمندم احمد سراج الدّين كه در كمال و جمال كمنظير بود و همه
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 324
مساهمون: عزيز دولت آبادى
ص٣٢٤