خاك آتشكده شد ز آب سحاب و دم باد * جلوهاى كرد و جهان گشت بر او مفتونا
آتش لاله چنين است و نگردد خاموش * ور بكانونش درافتد گذر جيحونا
جشن جمشيد فراز آمد و مشاطهء ابر * بست بر دشت و دمن زيور گوناگونا
گل سورى زده بر گونه و لب گلگونه * تا كه در درگه نوروز شود مأذونا
عطر پاشيدن و جان باختن آئين گل است * ور نه گل را نپرستد همه خلق ايدونا
طبع خوش بايد و فكر نو و مضمون لطيف * ور نه شاعر نسرايد سخن موزونا
ابر و دود
كمال كسان را بعنوان مسنج * كه عنوان خرد را نه ميزان بود
چو قدر از لقب زايد ، القاب قلب * بناحق به خود بستن آسان بود
بشهرى كه استادى از فضل نيست * اساتيد نادان فراوان بود
برابر نباشد بفرهنگ و هوش * دو تن گر برابر بعنوان بود
نبينى باوج هوا دود و ابر * كه آن هر دو بر چشم يكسان بود
يكى زادهء آتش است و حريق * دگر مژدهء آب و باران بود
نظر بايد و ديدهء معرفت * كه بيند بذات اين جدا ز آن بود
از آن ديدهء مرد گريان شود * وز اين چهرهء وَرد خندان بود
( تذكرهء شعراى معاصر ايران ، ص 123 - 136 )
حشرى تبريزى
ملا محمد امين متخلص به « حشرى » از شاعران اوايل سدهء يازدهم هجرى قمرى است .
با موزونان محشور و از مجالست و صحبت آنان مسرور بود . مدتى در عباسآباد اصفهان سكنى داشت و مبلغى از دولت و سركار موقوفات وظيفه مىگرفت ديرى نپاييد كه اين وظيفه قطع شد . وى در اين باب رباعى ذيل را گفت و به ميرزا حبيب اللّه صدر فرستاد و دوباره به برقرارى آن ( كه گويا مبلغ سى تومان بود ) توفيق يافت :
از قطع وظيفه گر كنم شكوه خطاست * آن كس كه دهد وظيفهء خلق خداست