تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
جز تو بجهان هيچ پرىچهر ندانم * كاين‌گونه مرا بيدل و آشفته بدارد خواهم قلم از دست طبيعت بستانم * تا بار دگر چون تو نگارى ننگارد

دخترك خياط

اى كاش كه آن دخترك درزى وحشى * ديروز در آن انجمن انس نبودى يا شرم نهادى و ، به شوخى گرويدى * گفتى و ، غزل خواندى و ، آواز سرودى با من بنشستى و ، به من عهد ببستى * وز خاطر من زنگ ملامت بزدودى دل دادى و ، دل بردى و ، دل باز گرفتى * چندانكه فغان كردمى ، از من نشنودى بندم بنهادى و ، بزنجير كشيدى * وز چشم مرا چشمهء خوناب گشودى چندان بعذابم بفشردى ، كه به آخر * چون تارِ نَخَم لاغر و باريك نمودى آنگه بگرفتى كه ز سوزن گذارند * تابيدى و ، رشتى و ، بانگشت بسودى از سوزن او برنگذشتى نخ سركش * برگشتى و بر سركشى خويش فزودى پس يك‌دوسه بارش بدهن بردى و ، هربار * آن نخ - كه منم - از دو لبش بوسه ربودى

خندهء فروردين

فروردين خنده زد از غنچهء آذر يونا * كرد از آن خنده بساط چمن آذرگونا ابر با مشعل برق آمد و از شعلهء او * شررى جست و برافروخت همه هامونا