جز تو بجهان هيچ پرىچهر ندانم * كاينگونه مرا بيدل و آشفته بدارد
خواهم قلم از دست طبيعت بستانم * تا بار دگر چون تو نگارى ننگارد
دخترك خياط
اى كاش كه آن دخترك درزى وحشى * ديروز در آن انجمن انس نبودى
يا شرم نهادى و ، به شوخى گرويدى * گفتى و ، غزل خواندى و ، آواز سرودى
با من بنشستى و ، به من عهد ببستى * وز خاطر من زنگ ملامت بزدودى
دل دادى و ، دل بردى و ، دل باز گرفتى * چندانكه فغان كردمى ، از من نشنودى
بندم بنهادى و ، بزنجير كشيدى * وز چشم مرا چشمهء خوناب گشودى
چندان بعذابم بفشردى ، كه به آخر * چون تارِ نَخَم لاغر و باريك نمودى
آنگه بگرفتى كه ز سوزن گذارند * تابيدى و ، رشتى و ، بانگشت بسودى
از سوزن او برنگذشتى نخ سركش * برگشتى و بر سركشى خويش فزودى
پس يكدوسه بارش بدهن بردى و ، هربار * آن نخ - كه منم - از دو لبش بوسه ربودى
خندهء فروردين
فروردين خنده زد از غنچهء آذر يونا * كرد از آن خنده بساط چمن آذرگونا
ابر با مشعل برق آمد و از شعلهء او * شررى جست و برافروخت همه هامونا